+ - x
 » از همین شاعر
 مجوی شادی چون در غمست میل نگار
 عقل بند ره روان و عاشقانست ای پسر
 از سوی دل لشکر جان آمدند
 اگر مرا تو نخواهی دلم تو را خواهد
 می خرامد آفتاب خوبرویان ره کنید
 در لطف اگر بروی شاه همه چمنی
 ز بامداد درآورد دلبرم جامی
 ای نای بس خوش است کز اسرار آگهی
 گرمی مجوی الا از سوزش درونی
 دل با دل دوست در حنین باشد

 » بیشتر بخوانید...
 من زمستان وطن را یاد کردم
 درخت تو گر بار دانش بگیرد
 هوای وصل جانام گرفته است
 هوای من
 به ملازمان سلطان که رساند این دعا را
 چه خوش گفت اشتری با کره خویش
 سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد
 من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
 صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
 در زیر سایه روشن مهتاب خوابنک

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من پار بخورده ام شرابی
امسال چه مستم و خرابی
من پار ز آتشی گذشتم
امسال چرا شدم کبابی
من تشنه به آب جوی رفتم
ماهی دیدم میان آبی
شیران همه ماهتاب جویند
من شیرم و یار ماهتابی
از درد مپرس رنگ رخ بین
تا رنگ بگویدت جوابی
جانم مست است و تن خراب است
مستی است نشسته در خرابی
این هر دو چنین و دل چنینتر
کز غم چو خری است در خلابی
یک لحظه مشو ملول بشنو
تا باشدت از خدا ثوابی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *