+ - x
 » از همین شاعر
 بس جهد می کردم که من آیینه نیکی شوم
 هر طربی که در جهان گشت ندیم کهتری
 چهار روز ببودم به پیش تو مهمان
 آری ستیزه می کن تا من همی ستیزم
 شنو ز سینه ترنگاترنگ آوازش
 مطربا نرمک بزن تا روح بازآید به تن
 تا با تو قرین شده ست جانم
 در این سرما سر ما داری امروز
 گفتا که کیست بر در گفتم کمین غلامت
 مخمورم پرخواره اندازه نمی دانم

 » بیشتر بخوانید...
 زاهد اگرچه لاف ز پرهيز می زند
 می رسی نرم تر از نم نم باران کرده
  چو نيست راحت از آن به جور يار بساز
 سحرگاهان که مخمور شبانه
 تبار وسوسه ها
 ز آهم مجویید تأثیر را
 از گورها بگیرید اینک سراغ ما را
 بر سرمای درون
 بادها

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آخر گل و خار را بدیدی
روز و شب تار را بدیدی
بس نقش و نگار درشکستی
تا نقش و نگار را بدیدی
از عالم خاک برگذشتی
و آن گرد و غبار را بدیدی
می خند چو گل در این گلستان
کان جان بهار را بدیدی
بی کار شدی ز کار عالم
چون حاصل کار را بدیدی
چون باده ساقی اندرآمیز
چون رنج خمار را بدیدی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *