+ - x
 » از همین شاعر
 ای بر سر و پا گشته داری سر حیرانی
 با روی تو ز سبزه و گلزار فارغیم
 ششم
 دل من دل من دل من بر تو
 ز زندان خلق را آزاد کردم
 ای درآورده جهانی را ز پای
 بیا کامروز ما را روز عیدست
 سگ ار چه بی فغان و شر نباشد
 عشق تو آورد قدح پر ز بلاها
 بر شکرت جمع مگس ها چراست

 » بیشتر بخوانید...
  کاکه کیست
 دو صد دانا درین محفل سخن گفت
 خودی را نشهٔ من عین هوش است
 برچید مهر دامن زربفت و خون گریست
 حسرت فروش
 ساعت اعدام
 عمر بگذشت به بی حاصلی و بوالهوسی
 انتخاب
 دالان عجیب
 پيکی که رساند بمن از وی خبر اينک

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آخر گل و خار را بدیدی
روز و شب تار را بدیدی
بس نقش و نگار درشکستی
تا نقش و نگار را بدیدی
از عالم خاک برگذشتی
و آن گرد و غبار را بدیدی
می خند چو گل در این گلستان
کان جان بهار را بدیدی
بی کار شدی ز کار عالم
چون حاصل کار را بدیدی
چون باده ساقی اندرآمیز
چون رنج خمار را بدیدی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *