+ - x
 » از همین شاعر
 ساقی روحانیان روح شدم خیز خیز
 صلا جان های مشتاقان که نک دلدار خوب آمد
 من دلق گرو کردم عریان خراباتم
 روزم به عیادت شب آمد
 ای تو ترش کرده رو تا که بترسانیم
 از کنار خویش یابم هر دمی من بوی یار
 ای خدا از عاشقان خشنود باد
 ایا هوای تو در جان ها سلام علیک
 تا چهره آن یگانه دیدم
 افزود آتش من آب را خبر ببرید

 » بیشتر بخوانید...
 اکنون که گل سعادتت پربار است
 من بدستان تو آیم که تنت را بچشم
 سی و سومین نهال
 کو شراب کهنی تا برد از هوش مرا؟
 آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم
 لعل جان بخش
 بیا نشیمن شهباز را به گریه نشینیم
 زن زدن
 تا بیکران خالی
 خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آخر گل و خار را بدیدی
روز و شب تار را بدیدی
بس نقش و نگار درشکستی
تا نقش و نگار را بدیدی
از عالم خاک برگذشتی
و آن گرد و غبار را بدیدی
می خند چو گل در این گلستان
کان جان بهار را بدیدی
بی کار شدی ز کار عالم
چون حاصل کار را بدیدی
چون باده ساقی اندرآمیز
چون رنج خمار را بدیدی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *