+ - x
 » از همین شاعر
 آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد
 چو افتم من ز عشق دل به پای دلربای من
 یا ملک المحشر، ترحم لا ترتشی
 ای قوم بحج رفته کجایید کجایید
 چرا کوشد مسلمان در مسلمان را فریبیدن
 تازه شد از او باغ و بر من
 روبهکی دنبه برد شیر مگر خفته بود
 در دل و جان خانه کردی عاقبت
 تنت زین جهان است و دل زان جهان
 بار دگر آمدیم تا شود اقبال شاد

 » بیشتر بخوانید...
 ز پیری یاد دارم این دو اندرز
 می نوشتم بیت رنگین رنگ اگر می داشتم
 خدا را کم نشین با خرقه پوشان
 بیا که بی تو دلم از زمانه میگیرد
 هم دانه امید به خرمن ماند
 گر چه ما بندگان پادشهیم
 نالم از دست تو ای ناله که تاثیر نکردی
 آسمان بارانیست
 پسری که بر سر او دوهزار سر شکسته
 دیوانه می رقصد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن را که به لطف سر بخاری
از عقل و معامله برآری
از یک نظرت قیامتی خاست
یا رب تو در آن نظر چه داری
از لعل تو دل دری بدزدید
دزد است از آنش می فشاری
بفشار به غم تو دزد خود را
غم نیست چو هم تو غمگساری
بفشار که رخت مؤمنان را
پنهان کرده است از عیاری
یا من نعش العبید فضلا
من کل مواقع العثار
بالفضل اعاد ما فقدنا
بعد الحولان و التواری
فجرت من الهوا عیونا
فی مرج قلوبنا جواری
تخضر بمائها غصون
فی الروح لذیذه الثمار
یا من غصب القلوب جهرا
ثم اکرمهن فی السرار
دی رفت و پریر رفت و امروز
جان منتظر است تا چه آری
هر روز ز تو وظیفه دارد
این باز هزار گون شکاری
برگیر کلاه از سر باز
تا پر بزند در این صحاری
زان پیش که می دهد مرا دوست
آن لطف نمود و بردباری
که مست شدم ز باده ماندم
اندر بر لطف و حق گزاری
آید از باغ لطف و سبزی
آید ز بهار هم بهاری
ای باد بهار عشق و سودا
بر خسته دلان چه سازگاری
اسکت و افتح جناح عشق
حان الجولان فی المطار
خاموش که غیر حرف و آواز
بی صد لغت دگر سواری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *