+ - x
 » از همین شاعر
 هله هُشدار که در شهر دو سه طرّارند
 چون بسته کنی راهی آخر بشنو آهی
 درده شراب یک سان تا جمله جمع باشیم
 صبح چو آفتاب زد رایت روشناییی
 هر که را ذوق دین پدید آید
 رندان سلامت می کنند، جان را غلامت می کنند
 ای عاشقان ای عاشقان آن کس که بیند روی او
 جاء الربیع و البطر زال الشتاء و الخطر
 بخش سوم
 ای باد بی آرام ما با گل بگو پیغام ما

 » بیشتر بخوانید...
 تنهایی
 به قدری از تو بیزارم كه این دیوار و در از من
 تبعیدگاه
 به آن لبهای خندان کار دارم
 ای کاش که جای آرمیدن بودی
 از باغ تا بن بست
 قانع به یک استخوان چو کرکس بودن
 کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست
 بمب خوشه ای

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای چشم و چراغ شهریاری
والله به خدا که آن تو داری
شمعی که در آسمان نگنجد
از گوشه سینه ای برآری
خورشید به پیش نور آن شمع
یک ذره شود ز شرمساری
وقت است که در وجود خاکی
آن تخم که گفته ای بکاری
آخر چه شود کز آب حیوان
بر چهره زعفران بباری
تا لاله ستان عاشقان را
از گلبن حق به خنده آری
بر پشت فلک نهند پا را
چون تو سرشان دمی بخاری
انگور وجود باده گردد
چون پای بر او نهی فشاری
مخدومی شمس حق تبریز
لطفی که هزار نوبهاری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *