+ - x
 » از همین شاعر
 باز فرود آمدیم بر در سلطان خویش
 مها یک دم رعیت شو مرا شه دان و سالاری
 ای دوست عتاب را رها کن
 نذر کند یار که امشب تو را
 گر نه شکار غم دلدارمی
 ای یار یگانه چند خسبی
 ساقی زان می که می چریدند
 دلی کز تو سوزد چه باشد دوایش
 یک حمله و یک حمله کمد شب و تاریکی
 هر چه آن سرخوش کند بویی بود از یار من

 » بیشتر بخوانید...
 آشتی
 غم، طرب جوش کرده است مرا
 دل در برم خدايا سوز و گداز دارد
 نیمه راه
 كه سرنوشت حنا داشت خون من به كف ات
 کندو
 رابطه ها
 کبوتر بچه خود را چه خوش گفت
 تلک
 نگاهی فر این جان در بدن بین

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای چشم و چراغ شهریاری
والله به خدا که آن تو داری
شمعی که در آسمان نگنجد
از گوشه سینه ای برآری
خورشید به پیش نور آن شمع
یک ذره شود ز شرمساری
وقت است که در وجود خاکی
آن تخم که گفته ای بکاری
آخر چه شود کز آب حیوان
بر چهره زعفران بباری
تا لاله ستان عاشقان را
از گلبن حق به خنده آری
بر پشت فلک نهند پا را
چون تو سرشان دمی بخاری
انگور وجود باده گردد
چون پای بر او نهی فشاری
مخدومی شمس حق تبریز
لطفی که هزار نوبهاری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *