+ - x
 » از همین شاعر
 حال ما بی آن مه زیبا مپرس
 فخر جمله ساقیانی ساغرت در کار باد
 در این دم همدمی آمد خمش کن
 کریما تو گلی یا جمله قندی
 هرگز ندانم راندن مستی که افتد بر درم
 شاها بکش قطار که شهوار می کشی
 گویم سخن لب تو یا نی
 آن مه که ز پیدایی در چشم نمی آید
 گر از غم عشق عار داریم
 ببرد خواب مرا عشق و عشق خواب برد

 » بیشتر بخوانید...
 باران زد و به خاطر باران دلم گرفت
 نیست باک از برق آفت دل به آفت بسته را
 گویند بهشت و حور و کوثر باشد
 مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
 این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
 شبی در بهار
 اُحُد (3)
 ای ستاره ها
 مقام زن
 خدنگ آه بشنفم بکف کمال هلال

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در عشق هر آنک شد فدایی
نبود ز زمین بود سمایی
زیرا که بلای عاشقی را
جانی شرط است کبریایی
زخم آیت بندگان خاص است
سردفتر عاشق خدایی
کاین عالم خاک خاک ارزد
آن جا که بلا کند بلایی
یک جو ز بلاش گنج زرهاست
ای بر سر گنج بین کجایی
از سوزش آفتاب محنت
در عشق چو سایه همایی
ای آنک تو بوی آن نداری
تو لایق آن بلا نیایی
لایق نبود به زخم او را
الا که وجود مرتضایی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *