+ - x
 » از همین شاعر
 هر روز بامداد به آیین دلبری
 طبیبیم حکیمیم طبیبان قدیمیم
 مرا اندر جگر بنشست خاری
 رفت عمرم در سر سودای دل
 امروز مستان را نگر در مست ما آویخته
 هله صدر و بدر عالم منشین مخسب امشب
 برگذری درنگری جز دل خوبان نبری
 بیا که دانه لطیفست رو ز دام مترس
 حرام گشت از این پس فغان و غمخواری
 خبری است نورسیده تو مگر خبر نداری

 » بیشتر بخوانید...
 بشوران کله را هی! هی! شهید پیسه دار آید
 عاقبت عشقت مرا رنجور کرد
 من و یک گوشه تنهایی
 باغهای معلق بابل
 علم کل چيست بگو نقطهء نادانی ما
 اجرام که ساکنان این ایوانند
 ای كاش كه خدا دمِ در می گذاشت ام!
 ما ز یاران چشم یاری داشتیم
 مرا صدا بزن از پشت خستگیی خودم
 شایسته سالاری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

عشق است دلاور و فدایی
تنهارو و فرد و یک قبایی
ای از شش و پنج مهره برده
آورده تو نرد دلربایی
یکتا شده خوش ز هر دو عالم
بربوده ز یک دلان دوتایی
آخر تو چه جوهر و چه اصلی
ای پاک ز جای از کجایی
در عالم کم زنان چه بیشی
در خطه دل چه جان فزایی
نتوان ز تو عشق صبر کردن
صبرا تو در این هوس نشایی
نادیده مکن چو دیده ای تو
بیگانه مرو چو آشنایی
تا ما ماییم جمله ابریم
بی ظلمت ما مها تو مایی
در پای غمش چه دیدی ای جان
کاین دست گشاده در دعایی
ای دل ز قضا چه رو نمودت
کز عشق تو طالب بلایی
رفتم بر عشق کاین به چند است
گفتا که نباشد این بهایی
الا بر شاه شمس تبریز
سر پای کنی به سر بیایی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *