+ - x
 » از همین شاعر
 مرغ دلم باز پریدن گرفت
 بگیر دامن لطفش که ناگهان بگریزد
 در این جو دل چو دولاب خرابست
 دلی یا دیده عقلی تو یا نور خدابینی
 چون بسته کنی راهی آخر بشنو آهی
 ای دل رفته ز جا بازمیا
 طواف کعبه دل کن اگر دلی داری
 از چشمه جان ره شد در خانه هر مسکین
 مست و خوشی باده کجا خورده ی؟
 ای سنایی گر نیابی یار یار خویش باش

 » بیشتر بخوانید...
 سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
 رنگه هویت خود باخته اند
 در زیر سایه روشن ماه پریده رنگ
 رقص چوب ها
 مارا به هم که دوخته؟ مارا جدا کنید
 شب چله
 هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
 رخت مه را رخ و فرزین نهادست
 غزل بی ناموس
 ای سرو ناز حسن که خوش می روی به ناز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای بی تو محال جان فزایی
وی در دل و جان ما کجایی
گر نیم شبی زنان و گویان
سرمست ز کوی ما درآیی
جان پیش کشیم و جان چه باشد
آخر نه تو جان جان مایی
در بام فلک درافتد آتش
گر بر سر بام خود برآیی
با روی تو کیست قرص خورشید
تا لاف زند ز روشنایی
هم چشمی و هم چراغ ما را
هم دفع بلا و هم بلایی
در دیده ناامید هر دم
ای دیده دل چه می نمایی
ای بلبل مست از فغانت
می آید بوی آشنایی
می نال که ناله مرهم آمد
بر زخم جراحت جدایی
تا کشف شود ز ناله تو
چیزی ز حقیقت خدایی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *