+ - x
 » از همین شاعر
 بار منست او بچه نغزی، خواجه اگرچه همه مغزی
 ای یوسف آخر سوی این یعقوب نابینا بیا
 ای بی وفا جانی که او بر ذوالوفا عاشق نشد
 به سوی ما نگر چشمی برانداز
 گر ماه شب افروزان روپوش روا دارد
 ای پاک رو چون جام جم وز عشق آن مه متهم
 در هوایت بی قرارم روز و شب
 شب رفت حریفکان کجایید
 روی نیکت بد کند من نیک را بر بد نهم
 هر چه دلبر کرد ناخوش چون بود

 » بیشتر بخوانید...
 حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست
 باغهای معلق بابل
 ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند
 آن قصر که جمشید در او جام گرفت
 ای آتش خموش شده در میان دود
 برگ خزانی دل من زرد گشته است
 آن دست ِ دیروزین
 افسانه ی زندگی
 ای پیر خردمند پگه تر برخیز
 یک عُمر، گپ مفت ز هر شحنه خریدیم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای بی تو محال جان فزایی
وی در دل و جان ما کجایی
گر نیم شبی زنان و گویان
سرمست ز کوی ما درآیی
جان پیش کشیم و جان چه باشد
آخر نه تو جان جان مایی
در بام فلک درافتد آتش
گر بر سر بام خود برآیی
با روی تو کیست قرص خورشید
تا لاف زند ز روشنایی
هم چشمی و هم چراغ ما را
هم دفع بلا و هم بلایی
در دیده ناامید هر دم
ای دیده دل چه می نمایی
ای بلبل مست از فغانت
می آید بوی آشنایی
می نال که ناله مرهم آمد
بر زخم جراحت جدایی
تا کشف شود ز ناله تو
چیزی ز حقیقت خدایی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *