+ - x
 » از همین شاعر
 باز بهار می کشد زندگی از بهار من
 ورد البشیر مبشرا ببشاره
 ای دلبر بی دلان صوفی
 عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند
 چون بر رخ ما عکس جمال تو برآید
 عشق تو آورد قدح پر ز بلاها
 در دل خیالش زان بود تا تو به هر سو ننگری
 کار جهان هر چه شود کار تو کو بار تو کو
 گرم درآ و دم مده ساقی بردبار من
 اندرآ عیش بی تو شادان نیست

 » بیشتر بخوانید...
 گل بر رخت گشود نقاب کشیده را
 مرغی دیدم نشسته بر باره طوس
 به كسانی كه می شناسم!
 زبن وجودی کز عدم شرمنده می گیرد مرا
 شعر های مصطفا هزاره
 جنگل
 دالان عجیب
 نان ماشینی
 غزل تقویم ها

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای قلب و درست را روایی
پیش تو که زفت کیمیایی
در ره خر بد ز اسب رهوار
از فضل تو کرده پیش پایی
گر پای سگی ره تو کوبد
بر شیر وغاش برفزایی
در عشق تو پاشکستگانند
دارند امید پرگشایی
در تو مگسی چو دل ببندد
یابد ز درت پر همایی
فضل تو علی هین گفت
تا نگشاید ره گدایی
خاموش که هر محال و صعبی
آسان شود از کف خدایی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *