+ - x
 » از همین شاعر
 سپاس و شکر خدا را که بندها بگشاد
 چند اندر میان غوغایی
 شد جادوی حرام و حق از جادوی بری
 در عشق زنده باید کز مرده هیچ ناید
 آخر ای دلبر تو ما را می نجویی اندکی
 هر روز بگه ای شه دلدار درآیی
 علتی باشد که آن اندر بهاران بد شود
 عیش جهان پیسه بود گاه خوشی گاه بدی
عاشق او شو که دهد ملکت عیش ابدی (دوباره به دلیل اشتباه)

 ای یوسف آخر سوی این یعقوب نابینا بیا
 ای از تو خاکی تن شده تن فکرت و گفتن شده

 » بیشتر بخوانید...
 گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی
 زلیخاوار دیشب قصهء نیخانه می گفتم
 نوشتم این غزل نغز با سواد دو دیده
 صدایی در شب
 خال سيه که در بر رخسار دلبرست
 ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند
 هر ذره که در خاک زمینی بوده است
 قصه یی برای کودکم
 اگر آن طایر قدسی ز درم بازآید
 لعل جان بخش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای قلب و درست را روایی
پیش تو که زفت کیمیایی
در ره خر بد ز اسب رهوار
از فضل تو کرده پیش پایی
گر پای سگی ره تو کوبد
بر شیر وغاش برفزایی
در عشق تو پاشکستگانند
دارند امید پرگشایی
در تو مگسی چو دل ببندد
یابد ز درت پر همایی
فضل تو علی هین گفت
تا نگشاید ره گدایی
خاموش که هر محال و صعبی
آسان شود از کف خدایی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *