+ - x
 » از همین شاعر
 تماشا مرو نک تماشا تویی
 ما را مسلم آمد هم عیش و هم عروسی
 در رنگ یار بنگر تا رنگ زندگانی
 ای آنک تو خواب ما ببستی
 شد ز غمت خانه سودا دلم
 ای سوخته یوسف در آتش یعقوبی
 گر تو خواهی که تو را بی کس و تنها نکنم
 دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
 اگر حوا بدانستی ز رنگت
 مر بحر را ز ماهی دایم گزیر باشد

 » بیشتر بخوانید...
 كو عینكم كه بنگرم ات كو عصای من؟
 شبانه
 يارب اين موج است يا جوش خم لبريز ما؟
 دوش هر صاحبدلی کز بار غم خم می شود
 یا ران انتحا ری
 دلا منه قدم اصلا به نردبان مجاز
 حال دل عاشق را پرس از من بدنامش
 وه چه شادم که تو یارم شده ای
 آن خانه...
 سرچشمه ی خونست زدل تا به زبان های

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بانگ می زن ای منادی بر سر هر رسته ای
هیچ دیدیت ای مسلمانان غلامی جسته ای
یک غلامی ماه رویی مشک بویی فتنه ای
وقت نازش تیزگامی وقت صلح آهسته ای
کودکی لعلین قبایی خوش لقایی شکری
سروقدی چشم شوخی چابکی برجسته ای
بر کنار او ربابی در کف او زخمه ای
می نوازد خوش نوایی دلکشی بنشسته ای
هیچ کس دارد ز باغ حسن او یک میوه ای
یا ز گلزار جمالش بهر بو گلدسته ای
یوسفی کز قیمت او مفلس آمد شاه مصر
هر طرف یعقوب وار از غمزه اش دلخسته ای
مژدگانی جان شیرین می دهم او را حلال
هر کی آرد یک نشان یا نکته ای سربسته ای


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *