+ - x
 » از همین شاعر
 ایا مربی جان از صداع جان چونی
 وجود من به کف یار جز که ساغر نیست
 چیست که هر دمی چنین می کشدم به سوی او
 به جان تو پس گردن نخاری
 ز فلک قوت بگیرم دهن از لوت ببندم
 ای خیالت در دل من هر سحور
 مرا یارا چنین بی یار مگذار
 واقف سرمد تا مدرسه عشق گشود
 بی گاه شد بی گاه شد خورشید اندر چاه شد
 صبح چو آفتاب زد رایت روشناییی

 » بیشتر بخوانید...
 دانی که شبان چه فتنه آغاز کند
 ما و تو ایم و گوش و كنار همیشه گی
 واژه ی پنج حرف
 ياد ايامی که دير و کعبه ام روی تو بود
 ساقی به نور باده برافروز جام ما
 فاجعه
 سری نبود به وحشت ز بزم جستن ما را
 سحرگاهان که مخمور شبانه
 امشب که در آیینه مرورم کردی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای خوشا عیشی که باشد ای خوشا نظاره ای
چون به اصل اصل خویش آید چنین هر پاره ای
هر طرف آید به دستش بی صراحی باده ای
هر طرف آید به چشمش دلبری عیاره ای
دلبری که سنگ خارا گر ز لعلش بو برد
جان پذیرد سنگ خارا تا شود هشیاره ای
باده دزدید از لبان دلبر من یک صفت
لاجرم در عشق آن لب جان شده میخواره ای
صبحدم بر راه دیری راهبم همراه شد
دیدمش هم درد خویش و دیدمش هم کاره ای
یک صراحی پیشم آورد آن حریف نیک خو
گشت جانم زان صراحی بیخودی خماره ای
در میان بیخودی تبریز شمس الدین نمود
از پی بیچارگان سوی وصالش چاره ای


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *