+ - x
 » از همین شاعر
 نیستی عاشق ای جلف شکم خوار گدای
 فان وفق الله الکریم وصالکم
 جان من و جان تو بستست به همدیگر
 صد دل و صد جان بدمی دادمی
 گر ز تو بوسه ای خرد صد مه و مهر و مشتری
 ای تو ترش کرده رو تا که بترسانیم
 از سوی دل لشکر جان آمدند
 چو صبحدم خندیدی در بلا بندیدی
 فدیتتک یا ستی الناسیه
 هوسی است در سر من که سر بشر ندارم

 » بیشتر بخوانید...
 خوش کرد یاوری فلکت روز داوری
 یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست
 اشتباه باور
 شبانه
 در انتحار لحظه ها
 کو شراب کهنی تا برد از هوش مرا؟
 گر چه هم رزم ایم اما فخر بیرق از شما
 در خرابات مغان نور خدا می بینم
 به تو بی تو شده روپوش بگو ميدانی
 وقتی که شعر وسوسه انگیز می شود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای خوشا عیشی که باشد ای خوشا نظاره ای
چون به اصل اصل خویش آید چنین هر پاره ای
هر طرف آید به دستش بی صراحی باده ای
هر طرف آید به چشمش دلبری عیاره ای
دلبری که سنگ خارا گر ز لعلش بو برد
جان پذیرد سنگ خارا تا شود هشیاره ای
باده دزدید از لبان دلبر من یک صفت
لاجرم در عشق آن لب جان شده میخواره ای
صبحدم بر راه دیری راهبم همراه شد
دیدمش هم درد خویش و دیدمش هم کاره ای
یک صراحی پیشم آورد آن حریف نیک خو
گشت جانم زان صراحی بیخودی خماره ای
در میان بیخودی تبریز شمس الدین نمود
از پی بیچارگان سوی وصالش چاره ای


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *