+ - x
 » از همین شاعر
 یکی فرهنگ دیگر نو برآر ای اصل دانایی
 شدم به سوی چه آب همچو سقایی
 صدایی کز کمان آید نذیریست
 ما گوش شماییم شما تن زده تا کی
 اتی النیروز مسرورالجنان
 شنودم من که چاکر را ستودی
 هر چه آن خسرو کند شیرین کند
 آه که بار دگر آتش در من فتاد
 ای خوشا روز که پیش چو تو سلطان میرم
 به گوش من برسانید هجر تلخ پیام

 » بیشتر بخوانید...
 خم دل جوش زند جام جبين ساغر من
 دارو
 هر صبح که کردیم به غم شام گذشت
 گداز گوهر دل باده ناب است شبنم را
 بیا و کشتی ما در شط شراب انداز
 دود
 عشق رويد ز زمين دل من
 امید محال
 تا که ياد ابروی آن ماه سيما می کنم
 لحظه های رفتنت را می زند گیتار دیوار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای دهان آلوده جانی از کجا می خورده ای
و آن طرف کاین باده بودت از کجا ره برده ای
با کدامین چشم تو از ظلمتی بگذشته ای
با کدامین پای راه بی رهی بسپرده ای
با کدامین دست بردی حادثات دهر را
از جمال دلربایی آینه بسترده ای
نی هزاران بار خون خویشتن را ریختی
نی هزاران بار تو در زندگی خود مرده ای
نی هزاران بار اندر کوره های امتحان
درگدازیدی چو مس و همچو مس بفسرده ای
نی تو بر دریای آتش بال و پر را سوختی
نی تو بر پشت فلک پاهای خود افشرده ای
چون از این ره هیچ گردی نیست بر نعلین تو
از ورای این همه تو چونک اهل پرده ای
چشم بگشا سوی ما آخر جوابی بازگو
کز درون بحر دانش صافیی نی درده ای
گفت جانم کز عنایت های مخدوم زمان
صدر شمس الدین تبریزی تو ره گم کرده ای
گر یکی غمزه رساند مر تو را ای سنگ دل
از ورای این نشان ها که به گفت آورده ای
بی علاج و حیله ها گر سنگ باشی در زمان
گوهری گردی از آن جنسی که تو نشمرده ای


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *