+ - x
 » از همین شاعر
 قدر غم گر چشم سر بگریستی
 ای طبل رحیل از طرف چرخ شنیده
 کعبه جان ها تویی گرد تو آرم طواف
 آه خجسته ساعتی که صنما به من رسی
 کیف اتوب یا اخی من سکر کارجوان
 دیده ها شب فراز باید کرد
 عشق تو از بس کشش جان آمده
 مرا گویی چه سانی من چه دانم
 بلبل نگر که جانب گلزار می رود
 ای آنک جان ما را در گلشکر کشیدی

 » بیشتر بخوانید...
 از من جدا مشو که توام نور دیده ای
 من بی نهایتم
 بی دروغ
 کلمات
 بازآی
 ای آنکه نتیجهٔ چهار و هفتی
 دل فرش فزای بامم امروز
 بر قله ی کهسار، درختی برپاست
 چلو
 سرچشمه ی خونست زدل تا به زبان های

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بمشو همره مرغان که چنین بی پر و بالی
چو نه میری نه وزیری بن سبلت به چه مالی
چو هیاهوی برآری و نبینند سپاهی
بشناسند همه کس که تو طبلی و دوالی
چو خلیفه پسری تو بنه آن طبل ز گردن
بستان خنجر و جوشن که سپهدار جلالی
به خدا صاحب باغی تو ز هر باغ چه دزدی
بفروش از رز خویشت همه انگور حلالی
تو نه آن بدر کمالی که دهی نور و نگیری
بستان نور چو سائل که تو امروز هلالی
هله ای عشق برافشان گهر خویش بر اختر
که همه اختر و ماهند و تو خورشیدمثالی
بده آن دست به دستم مکشان دست که مستم
که شراب است و کباب است و یکی گوشه ای خالی
بدوان مست و خرامان به سوی مجلس سلطان
بنگر مجلس عالی که تویی مجلس عالی
نه صداعی نه خماری نه غمت ماند نه زاری
عسسی دان غم خود را به در شحنه و والی
عسس و شحنه چه گویند حریفان ملک را
همه در روی درافتند که بس خوب خصالی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *