+ - x
 » از همین شاعر
 ما قحطیان تشنه و بسیارخواره ایم
 سیدی ایم هو کی، خذیدی ایم هو کی
 بستان قدح از دستم ای مست که من مستم
 ای آنک تو خواب ما ببستی
 یار نخواهم که بود بدخو و غمخوار و ترش
 با تو حیات و زندگی بی تو فنا و مردنا
 رنج تن دور از تو ای تو راحت جان های ما
 ساقی جان غیر آن رطل گرانم مده
 تنت زین جهان است و دل زان جهان
 بگشا در بیا درآ که مبا عیش بی شما

 » بیشتر بخوانید...
 قلندر میل تقریری ندارد
 آیینه بر خاک زد صنع یکتا
 به جام ديده ز خوناب دل زلال بريز
 جنگجوی پیر
 چه خوش بی کيف و صوت او اياز هو باشد
 ربايد غم ز دلها نام جان افزای ميخانه
 سلام ای شهر من ای گریه زار گم شده در مه
 خوشا شیراز و وضع بی مثالش
 گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
 صدایی در شب

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیایی
و اگر نیز بیایی بروی زود نپایی
هله ای دیده و نورم گه آن شد که بشورم
پی موسی تو طورم شدی از طور کجایی
اگرم خصم بخندد و گرم شحنه ببندد
تو اگر نیز به قاصد به غضب دست بخایی
به تو سوگند بخوردم که از این شیوه نگردم
بکنم شور و بگردم به خدا و به خدایی
بکن ای دوست چراغی که به از اختر و چرخی
بکن ای دوست طبیبی که به هر درد دوایی
دل ویران من اندر غلط ار جغد درآید
بزند عکس تو بر وی کند آن جغد همایی
هله یک قوم بگریند و یکی قوم بخندند
ره عشق تو ببندند به استیزه نمایی
اگر از خشم بجنگی وگر از خصم بلنگی
و اگر شیر و پلنگی تو هم از حلقه مایی
به بد و نیک زمانه نجهد عشق ز خانه
نبود عشق فسانه که سمایی است سمایی
چو مرا درد دوا شد چو مرا جور وفا شد
چو مرا ارض سما شد چه کنم طال بقایی
سحرالعین چه باشد که جهان خشک نماید
بر عام و بر عارف چو گلستان رضایی
هله این ناز رها کن نفسی روی به ما کن
نفسی ترک دغا کن چه بود مکر و دغایی
هله خاموش که تا او لب شیرین بگشاید
بکند هر دو جهان را خضر وقت سقایی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *