+ - x
 » از همین شاعر
 سر از بهر هوس باید چو خالی گشت سر چه بود
 چنان کاین دل از آن دلدار مستست
 دلبری و بی دلی اسرار ماست
 برآ بر بام ای عارف بکن هر نیم شب زاری
 بربند دهان از نان کمد شکر روزه
 چهار شعر بگفتم بگفت نی به از این
 چراغ عالم افروزم نمی تابد چنین روشن
 من سر خم را ببستم باز شد پهلوی خم
 کجکنن اغلن اودیا کلکل
 بروید ای حریفان بکشید یار ما را

 » بیشتر بخوانید...
 لبت انجیر خُلم و توتِ یاقوتی خنجان را
 پرتگاه
 كو عینكم كه بنگرم ات كو عصای من؟
 قاصد به حیرت کن ادا تمهید پیغام مرا
 باز امشب دوستان خواب پریشان دیده ام
 نیکی و بدی که در نهاد بشر است
 تورا چو یاد می کنم، جهان می شوم، خدا
 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
 تعادل
 اگر به كوچه و یا خانه ریخت خونم بود

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیایی
و اگر نیز بیایی بروی زود نپایی
هله ای دیده و نورم گه آن شد که بشورم
پی موسی تو طورم شدی از طور کجایی
اگرم خصم بخندد و گرم شحنه ببندد
تو اگر نیز به قاصد به غضب دست بخایی
به تو سوگند بخوردم که از این شیوه نگردم
بکنم شور و بگردم به خدا و به خدایی
بکن ای دوست چراغی که به از اختر و چرخی
بکن ای دوست طبیبی که به هر درد دوایی
دل ویران من اندر غلط ار جغد درآید
بزند عکس تو بر وی کند آن جغد همایی
هله یک قوم بگریند و یکی قوم بخندند
ره عشق تو ببندند به استیزه نمایی
اگر از خشم بجنگی وگر از خصم بلنگی
و اگر شیر و پلنگی تو هم از حلقه مایی
به بد و نیک زمانه نجهد عشق ز خانه
نبود عشق فسانه که سمایی است سمایی
چو مرا درد دوا شد چو مرا جور وفا شد
چو مرا ارض سما شد چه کنم طال بقایی
سحرالعین چه باشد که جهان خشک نماید
بر عام و بر عارف چو گلستان رضایی
هله این ناز رها کن نفسی روی به ما کن
نفسی ترک دغا کن چه بود مکر و دغایی
هله خاموش که تا او لب شیرین بگشاید
بکند هر دو جهان را خضر وقت سقایی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *