+ - x
 » از همین شاعر
 تو کیی در این ضمیرم که فزونتر از جهانی
 گفتی شکار گیرم رفتی شکار گشتی
 خیره چرا گشته ای خواجه مگر عاشقی
 مه تو یار ندارد جز او تو یار مگیر
 آنچ روی تو کند نور رخ خور نکند
 من طربم طرب منم زهره زند نوای من
 عشق است بر آسمان پریدن
 کیست در این شهر که او مست نیست؟
 هزار جان مقدس فدای سلطانی
 ای جان، چندان خوبی، نوباوه ی یعقوبی

 » بیشتر بخوانید...
 خوش باش که پخته اند سودای تو دی
 قلب همت
 به رسیدن وصالت بخدا تلاش دارم
 یادش بخیر! خاطر آن کس که داغ داشت
 در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
 صلاح کار کجا و من خراب کجا
 شکر خدا
 برگ عمر
 مرا در سینه سلطان می شوی آهسته آهسته
 بی بازگشت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چو به شهر تو رسیدم تو ز من گوشه گزیدی
چو ز شهر تو برفتم به وداعیم ندیدی
تو اگر لطف گزینی و اگر بر سر کینی
همه آسایش جانی همه آرایش عیدی
سبب غیرت توست آنک نهانی و اگر نی
همه خورشید عیانی که ز هر ذره پدیدی
تو اگر گوشه بگیری تو جگرگوشه و میری
و اگر پرده دری تو همه را پرده دریدی
دل کفر از تو مشوش سر ایمان به میت خوش
همه را هوش ربودی همه را گوش کشیدی
همه گل ها گرو دی همه سرها گرو می
تو هم این را و هم آن را ز کف مرگ خریدی
چو وفا نبود در گل چو رهی نیست سوی کل
همه بر توست توکل که عمادی و عمیدی
اگر از چهره یوسف نفری کف ببریدند
تو دو صد یوسف جان را ز دل و عقل بریدی
ز پلیدی و ز خونی تو کنی صورت شخصی
که گریزد به دو فرسنگ وی از بوی پلیدی
کنیش طعمه خاکی که شود سبزه پاکی
برهد او ز نجاست چو در او روح دمیدی
هله ای دل به سما رو به چراگاه خدا رو
به چراگاه ستوران چو یکی چند چریدی
تو همه طمع بر آن نه که در او نیست امیدت
که ز نومیدی اول تو بدین سوی رسیدی
تو خمش کن که خداوند سخن بخش بگوید
که همو ساخت در قفل و همو کرد کلیدی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *