+ - x
 » از همین شاعر
 تو هر روزی از آن پشته برآیی
 آن مه که هست گردون گردان و بی قرارش
 امیر دل همی گوید تو را گر تو دلی داری
 کو همه لطف که در روی تو دیدم همه شب
 ز یکی پسته دهانی صنمی بسته دهانم
 یا ملک المبعث والمحشر
 خداوندا مده آن یار را غم
 روز آن است که ما خویش بر آن یار زنیم
 تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا
 چرا منکر شدی ای میر کوران

 » بیشتر بخوانید...
 با گیج ها در توکیو
 سحرها در گریبان شب اوست
 جهان دل ، جهان رنگ و بو نیست
 جنگجوی پیر
 شبی که قصة فانوس و باد میگفتند
 اینجا چگونه وسوسه ها عام می شوند
 این روزها درون من از اژدها پُر است
 آزادی بیان
 مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست
 باده ی عرفان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو فقیری تو فقیری تو فقیر ابن فقیری
تو کبیری تو کبیری تو کبیر ابن کبیری
تو اصولی تو اصولی تو اصول ابن اصولی
تو خبیری تو خبیری تو خبیر ابن خبیری
تو لطیفی تو لطیفی تو لطیف ابن لطیفی
تو جهانی دو جهان را به یکی کاه نگیری
هله ای روح مصور هله ای بخت مکرر
نه ز خاکی نه ز آبی نه از این چرخ اثیری
تو از آن شهر نهانی که بدان شهر کشانی
نشوی غره به چیزی نه ز کس عذر پذیری
همگی آب حیاتی همگی قند و نباتی
همگی شکر و نجاتی نه خماری نه خمیری
به یکی کرم منکس بدهی دیبه و اطلس
نکند بر تو زیان کس که شکوری و شکیری
به عدم درنگریدم عدد ذره بدیدم
به پر عشق تو پران برهیده ز زحیری
اگرت بیند آتش همگی آب شود خوش
اگرت بیند منکر برهد او ز نکیری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *