+ - x
 » از همین شاعر
 در گذر آمد خیالش گفت جان این است او
 بسوزانیم سودا و جنون را
 باز از آن کوه قاف آمد عنقای عشق
 ای سنگ دل تو جان را دریای پرگهر کن
 گوید آن دلبر که چون همدل شدی
 سخن که خیزد از جان ز جان حجاب کند
 حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
 می آید سنجق بهاری
 خواجه چرا کرده ای روی تو بر ما ترش
 سر از بهر هوس باید چو خالی گشت سر چه بود

 » بیشتر بخوانید...
 دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد
 ماجرای این و آن
 پای مرا دوباره سگ هار می خورد
 خه خه به نام ایزد آن روی کیست یارب
 زعشق آتشین تو به سوز دیگرم امشب
 نوروز
 در بهاران سری از خاک برون آوردن
 پس از سکوت بلند
 روی خودم تا شده ام
 اسیر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو فقیری تو فقیری تو فقیر ابن فقیری
تو کبیری تو کبیری تو کبیر ابن کبیری
تو اصولی تو اصولی تو اصول ابن اصولی
تو خبیری تو خبیری تو خبیر ابن خبیری
تو لطیفی تو لطیفی تو لطیف ابن لطیفی
تو جهانی دو جهان را به یکی کاه نگیری
هله ای روح مصور هله ای بخت مکرر
نه ز خاکی نه ز آبی نه از این چرخ اثیری
تو از آن شهر نهانی که بدان شهر کشانی
نشوی غره به چیزی نه ز کس عذر پذیری
همگی آب حیاتی همگی قند و نباتی
همگی شکر و نجاتی نه خماری نه خمیری
به یکی کرم منکس بدهی دیبه و اطلس
نکند بر تو زیان کس که شکوری و شکیری
به عدم درنگریدم عدد ذره بدیدم
به پر عشق تو پران برهیده ز زحیری
اگرت بیند آتش همگی آب شود خوش
اگرت بیند منکر برهد او ز نکیری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *