+ - x
 » از همین شاعر
 صنما تو همچو آتش قدح مدام داری
 ورا خواهم دگر یاری نخواهم
 بتا گر مرا تو ببینی ندانی
 داد دهی ساغر و پیمانه را
 سیر نمی شوم ز تو ای مه جان فزای من
 در خانه غم بودن از همت دون باشد
 خسروانی که فتنه ای چینید
 باز برآمد ز کوه خسرو شیرین من
 رفتم به سوی مصر و خریدم شکری را
 ای ساکن جان من آخر به کجا رفتی

 » بیشتر بخوانید...
 نظر برکجروان از راستان بیش است گردون را
 شب تاریک و برقها خاموش روشنی دیده چشم کور خودم
 آواز شبانه برای کوچه ها
 سارا بس است از همه گلهای این جهان
 روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر
 صلاح از ما چه می جویی که مستان را صلا گفتیم
 بر قله ی کهسار، درختی برپاست
 مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد
 خوشدل کسيکه شد ز ازل آشنای دل
 سونامی فریاد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو فقیری تو فقیری تو فقیر ابن فقیری
تو کبیری تو کبیری تو کبیر ابن کبیری
تو اصولی تو اصولی تو اصول ابن اصولی
تو خبیری تو خبیری تو خبیر ابن خبیری
تو لطیفی تو لطیفی تو لطیف ابن لطیفی
تو جهانی دو جهان را به یکی کاه نگیری
هله ای روح مصور هله ای بخت مکرر
نه ز خاکی نه ز آبی نه از این چرخ اثیری
تو از آن شهر نهانی که بدان شهر کشانی
نشوی غره به چیزی نه ز کس عذر پذیری
همگی آب حیاتی همگی قند و نباتی
همگی شکر و نجاتی نه خماری نه خمیری
به یکی کرم منکس بدهی دیبه و اطلس
نکند بر تو زیان کس که شکوری و شکیری
به عدم درنگریدم عدد ذره بدیدم
به پر عشق تو پران برهیده ز زحیری
اگرت بیند آتش همگی آب شود خوش
اگرت بیند منکر برهد او ز نکیری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *