+ - x
 » از همین شاعر
 بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد
 سپاس آن عدمی را که هست ما بربود
 مطرب چو زخمه ها را بر تار می کشانی
 چراغ عالم افروزم نمی تابد چنین روشن
 من به سوی باغ و گلشن می روم
 ای بر سر بازارت صد خرقه به زناری
 امشب جان را ببر از تن چاکر تمام
 چون تو شادی بنده گو غمخوار باش
 ای که به لطف و دلبری از دو جهان زیاده ای
 چون مرا جمعی خریدار آمدند

 » بیشتر بخوانید...
 بی پرده ميزند بصد آهنگ ساز را
 دل چون ز لبت شراب خواهد
 باز امشب دوستان خواب پریشان دیده ام
 صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می آورد
 سرنوشت واژگون
 می سوزم از فراقت روی از جفا بگردان
 كو عینكم كه بنگرم ات كو عصای من؟
 نهنگ شوق من با آب پيچد
 مثل یک شیشه ی پاک یکدل از دستم افتاد
 دیوانه نمودم دل فرزانه خود را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو فقیری تو فقیری تو فقیر ابن فقیری
تو کبیری تو کبیری تو کبیر ابن کبیری
تو اصولی تو اصولی تو اصول ابن اصولی
تو خبیری تو خبیری تو خبیر ابن خبیری
تو لطیفی تو لطیفی تو لطیف ابن لطیفی
تو جهانی دو جهان را به یکی کاه نگیری
هله ای روح مصور هله ای بخت مکرر
نه ز خاکی نه ز آبی نه از این چرخ اثیری
تو از آن شهر نهانی که بدان شهر کشانی
نشوی غره به چیزی نه ز کس عذر پذیری
همگی آب حیاتی همگی قند و نباتی
همگی شکر و نجاتی نه خماری نه خمیری
به یکی کرم منکس بدهی دیبه و اطلس
نکند بر تو زیان کس که شکوری و شکیری
به عدم درنگریدم عدد ذره بدیدم
به پر عشق تو پران برهیده ز زحیری
اگرت بیند آتش همگی آب شود خوش
اگرت بیند منکر برهد او ز نکیری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *