+ - x
 » از همین شاعر
 کی ز جهان برون شود جزو جهان هله بگو
 اگر نه عاشق اویم چه می پویم به کوی او
 دل آتش پذیر از توست برق و سنگ و آهن تو
 چنگ خردم بگسل تاری من و تاری تو
 من رسیدم به لب جوی وفا
 برخیز که ساقی اندر آمد
 امروز نگار ما نیامد
 چون تو آن روبند را از روی چون مه برکنی
 اول نظر ار چه سرسری بود
 ای بداده دیده های خلق را حیرانیی

 » بیشتر بخوانید...
 شاهد شکفته مخمور چون شمع صبحگاهی
 پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
 دل از من برد و روی از من نهان کرد
 عریان
 شکر بی اندازه گويم کردگار خويش را
 دلی چون صحبت گل می پذیرد
 حریف ضرب او مرد تمام است
 بر شاخ امید اگر بری یافتمی
 کچری قروت
 گویند بهشت و حورعین خواهد بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مثل ذره روزن همگان گشته هوایی
که تو خورشیدشمایل به سر بام برآیی
همه ذرات پریشان ز تو کالیوه و شادان
همه دستک زن و گویان که تو در خانه مایی
همه در نور نهفته همه در لطف تو خفته
غلط انداز بگفته که خدایا تو کجایی
همه همخوابه رحمت همه پرورده نعمت
همه شه زاده دولت شده در لبس گدایی
چو من این وصل بدیدم همه آفاق دویدم
طلبیدم نشنیدم که چه بد نام جدایی
مگر این نام نقیبی بود از رشک رقیبی
چه رقیبی چه نقیبی همه مکر است و دغایی
بجز از روح بقایی بجز از خوب لقایی
مده از جهل گوایی هله تا ژاژ نخایی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *