+ - x
 » از همین شاعر
 امروز جمال تو بر دیده مبارک باد
 عقل بند ره روانست ای پسر
 صفت خدای داری چو به سینه ای درآیی
 مطرب و نوحه گر عاشق و شوریده خوش است
 شمس و قمرم آمد، سمع و بصرم آمد
 چرا ز قافله یک کس نمی شود بیدار
 ای عشق کز قدیم تو با ما یگانه ای
 چو شب شد جملگان در خواب رفتند
 در بگشا کآمد خامی دگر
 تو جان مایی، ماه سمایی

 » بیشتر بخوانید...
 تو می دانی صواب و ناصوابم
 یا مبسما یحاکی درجا من اللالی
 عاقبت مثل سگی، روی سرک خواهی مرد
 گر یک نفست ز زندگانی گذرد
 يار افگند برخ گرچه نقاب من و تو
 سیمرغ های بی آشیانه ی البرز
 ای ستاره ها
 این کوزه که آبخوارهٔ مزدوریست
  نشود فاش کسی
 ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو نفس نفس بر این دل هوسی دگر گماری
چه خوش است این صبوری چه کنم نمی گذاری
سر این خدای داند که مرا چه می دواند
تو چه دانی ای دل آخر تو بر این چه دست داری
به شکارگاه بنگر که زبون شدند شیران
تو کجا گریزی آخر که چنین زبون شکاری
تو از او نمی گریزی تو بدو همی گریزی
غلطی غلط از آنی که میان این غباری
ز شه ار خبر نداری که همی کند شکارت
بنگر تو لحظه لحظه که شکار بی قراری
چو به ترس هر کسی را طرفی همی دواند
اگر او محیط نبود ز کجاست ترسگاری
ز کسی است ترس لابد که ز خود کسی نترسد
همه را مخوف دیدی جز از این همه ست باری
به هلاک می دواند به خلاص می دواند
به از این نباشد ای جان که تو دل بدو سپاری
بنمایمت سپردن دل اگر دلم بخواهد
دل خود بدو سپردم هم از او طلب تو یاری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *