+ - x
 » از همین شاعر
 گرمی مجوی الا از سوزش درونی
 ای ز هجرانت زمین و آسمان بگریسته
 ای دل فرورو در غمش کالصبر مفتاح الفرج
 خبر واده کز این دنیای فانی
 از مرگ چه اندیشی چون جان بقا داری
 ما نعره به شب زنیم و خاموش
 ای فصل با باران ما بر ریز بر یاران ما
 عشق گزین عشق و در او کوکبه می ران و مترس
 زان شاهد شکرلب زان ساقی خوش مذهب
 مثل ذره روزن همگان گشته هوایی

 » بیشتر بخوانید...
 نبود سواد بلکه بياض اين کتاب چيست
 همه عمر با تو قدح زدیم و نرفت رنج خمارما
 چه زهرآبی که در پیمانه اوست
  کشم آهی که گردون پر شرر شی
 صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست
 ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس
 هستی به تپش رفت و اثر نیست نفس را
 عاقبت عشقت مرا رنجور کرد
 باغ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو نفس نفس بر این دل هوسی دگر گماری
چه خوش است این صبوری چه کنم نمی گذاری
سر این خدای داند که مرا چه می دواند
تو چه دانی ای دل آخر تو بر این چه دست داری
به شکارگاه بنگر که زبون شدند شیران
تو کجا گریزی آخر که چنین زبون شکاری
تو از او نمی گریزی تو بدو همی گریزی
غلطی غلط از آنی که میان این غباری
ز شه ار خبر نداری که همی کند شکارت
بنگر تو لحظه لحظه که شکار بی قراری
چو به ترس هر کسی را طرفی همی دواند
اگر او محیط نبود ز کجاست ترسگاری
ز کسی است ترس لابد که ز خود کسی نترسد
همه را مخوف دیدی جز از این همه ست باری
به هلاک می دواند به خلاص می دواند
به از این نباشد ای جان که تو دل بدو سپاری
بنمایمت سپردن دل اگر دلم بخواهد
دل خود بدو سپردم هم از او طلب تو یاری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *