+ - x
 » از همین شاعر
 سری برآر که تا ما رویم بر سر عیش
 چه باشد ای برادر یک شب اگر نخسپی
 ما عاشق و بی دل و فقیریم
 بار دیگر یار ما هنباز کرد
 ای که به لطف و دلبری از دو جهان زیاده ای
 سوی اطفال بیامد به کرم مادر روزه
 چه کارستان که داری اندر این دل
 گهی به سینه درآیی گهی ز روح برآیی
 یکی گولی همی خواهم که در دلبر نظر دارد
 ای بود تو از کی نی وی ملک تو تا کی نی

 » بیشتر بخوانید...
 نهنگی بچه خود را چه خوش گفت
 چشمان تاریک
 خوش بحال ما که ما را این در و دیوار هست
 دوگیتی را صلا از قرأت اوست
 لب جویی که از عکس تو پردازی ست آبش را
 غرور و ناز تو زیباست با زنانه گی ات
 نقدها را بود آیا که عیاری گیرند
 تويی قُمری منم زاغ سيه پر
 کرزیا! چشم ترا صدقه که گریان می کند
 آمویه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو نفس نفس بر این دل هوسی دگر گماری
چه خوش است این صبوری چه کنم نمی گذاری
سر این خدای داند که مرا چه می دواند
تو چه دانی ای دل آخر تو بر این چه دست داری
به شکارگاه بنگر که زبون شدند شیران
تو کجا گریزی آخر که چنین زبون شکاری
تو از او نمی گریزی تو بدو همی گریزی
غلطی غلط از آنی که میان این غباری
ز شه ار خبر نداری که همی کند شکارت
بنگر تو لحظه لحظه که شکار بی قراری
چو به ترس هر کسی را طرفی همی دواند
اگر او محیط نبود ز کجاست ترسگاری
ز کسی است ترس لابد که ز خود کسی نترسد
همه را مخوف دیدی جز از این همه ست باری
به هلاک می دواند به خلاص می دواند
به از این نباشد ای جان که تو دل بدو سپاری
بنمایمت سپردن دل اگر دلم بخواهد
دل خود بدو سپردم هم از او طلب تو یاری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *