+ - x
 » از همین شاعر
 ای طربناکان ز مطرب التماس می کنید
 اگر گم گردد این بی دل از آن دلدار جوییدش
 این کیست این این کیست این هذا جنون العاشقین
 هر روز پری زادی از سوی سراپرده
 منگر به هر گدایی که تو خاص از آن مایی
 مشو ای دل تو دگرگون که دل یار بداند
 اندک اندک راه زد سیم و زرش
 دوش چه خورده ای دلا راست بگو نهان مکن
 در هوایت بی قرارم روز و شب
 هله بحری شو و در رو مکن از دور نظاره

 » بیشتر بخوانید...
 با من از ایران بگو
 شعار خسته گی
 تو را که هر چه مراد است در جهان داری
 کسی کو «لا اله» را در گره بست
 شبانه
 نرسیدی که مرا در قدمت خاک کنی
 تو نيز همچو من اين نکته را شنو ز رباب
 به روزگار سگی لعنت! تو را گرفته کجا برده
 جان به لب آمده و نیست بسر هیچ کسم
 افسانه ی زندگی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو نفس نفس بر این دل هوسی دگر گماری
چه خوش است این صبوری چه کنم نمی گذاری
سر این خدای داند که مرا چه می دواند
تو چه دانی ای دل آخر تو بر این چه دست داری
به شکارگاه بنگر که زبون شدند شیران
تو کجا گریزی آخر که چنین زبون شکاری
تو از او نمی گریزی تو بدو همی گریزی
غلطی غلط از آنی که میان این غباری
ز شه ار خبر نداری که همی کند شکارت
بنگر تو لحظه لحظه که شکار بی قراری
چو به ترس هر کسی را طرفی همی دواند
اگر او محیط نبود ز کجاست ترسگاری
ز کسی است ترس لابد که ز خود کسی نترسد
همه را مخوف دیدی جز از این همه ست باری
به هلاک می دواند به خلاص می دواند
به از این نباشد ای جان که تو دل بدو سپاری
بنمایمت سپردن دل اگر دلم بخواهد
دل خود بدو سپردم هم از او طلب تو یاری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *