+ - x
 » از همین شاعر
 چون خون نخسپد خسروا چشمم کجا خسپد مها
 بیار آن که قرین را سوی قرین کشدا
 دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
 بگویم خفیه تا خواجه نرنجد
 ابصرت روحی ملیحا زلزلت زلزالها
 خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد
 پیش چنین ماه رو گیج شدن واجبست
 نیک بدست آنکه او شد تلف نیک و بد
 گر دم از شادی وگر از غم زنیم
 اگر خواب آیدم امشب سزای ریش خود بیند

 » بیشتر بخوانید...
 بمب خوشه ای
 دلا منه قدم اصلا به نردبان مجاز
 موی زیبای تو بی حادثهء مریم نیست
 در دایره ای که آمد و رفتن ماست
 فال حباب زن ، بشمر موج آب را
 ای چشم تو مهمیز جنون وحشی رم را
 الا ای کشته نامحرمی چند
 سازهای سينهٔ ما کمتر از سنتور نيست
 دعای مادر
 کو بقاگر نفست گشت مکرر پیدا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو نفس نفس بر این دل هوسی دگر گماری
چه خوش است این صبوری چه کنم نمی گذاری
سر این خدای داند که مرا چه می دواند
تو چه دانی ای دل آخر تو بر این چه دست داری
به شکارگاه بنگر که زبون شدند شیران
تو کجا گریزی آخر که چنین زبون شکاری
تو از او نمی گریزی تو بدو همی گریزی
غلطی غلط از آنی که میان این غباری
ز شه ار خبر نداری که همی کند شکارت
بنگر تو لحظه لحظه که شکار بی قراری
چو به ترس هر کسی را طرفی همی دواند
اگر او محیط نبود ز کجاست ترسگاری
ز کسی است ترس لابد که ز خود کسی نترسد
همه را مخوف دیدی جز از این همه ست باری
به هلاک می دواند به خلاص می دواند
به از این نباشد ای جان که تو دل بدو سپاری
بنمایمت سپردن دل اگر دلم بخواهد
دل خود بدو سپردم هم از او طلب تو یاری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *