+ - x
 » از همین شاعر
 کعبه طواف می کند بر سر کوی یک بتی
 عشق است بر آسمان پریدن
 بیا بیا که ز هجرت نه عقل ماند نه دین
 تو چشم شیخ را دیدن میاموز
 این بوالعجب کاندر خزان شد آفتاب اندر حمل
 بیا کز غیر تو بیزار گشتم
 من بسازم ولیک کی شاید
 مستان می ما را هم ساقی ما باید
 ای ملامت گر تو عاشق را سبک پنداشتی
 چو عشقش برآرد سر از بی قراری

 » بیشتر بخوانید...
 دلم رمیده لولی وشیست شورانگیز
 من آن موج گرانبارم كه در دامن نمی گنجم
 هدیه
 رشته کار بدست من بيکار ه بود
 تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
 ای خیال قامتت آه ضعیفان را عصا
 پر می كَشی پرندۀ زیبا كجا ... به خیر؟
 زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
 هندسۀ هجر
 چشم به راه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اخی رایت جمالا سبا القلوب سبا
و هل اتیک حدیث جلا العقول جلا
الست من یتمنی الخلود فی طرب
الا انتبه و تیقظ فقد اتاک اتی
یقر عینک بدر و فی جبینته
سعاده و مرام و عزه و سنا
و سکره لفادی من شمائله
کانها ملات کاسنا و اسقانا
عجائب ظهرت بین صفو غرته
تلالات لسناه بمهجتی و صفا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *