+ - x
 » از همین شاعر
 بگریز ای میر اجل از ننگ ما از ننگ ما
 برخیز که جان است و جهان است و جوانی
 هم پهلوی خم سر نه ای خواجه هرجایی
 رفتم به طبیب جان گفتم که ببین دستم
 نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم
 چندانکه خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید را
 آتش پریر گفت نهانی به گوش دود
 ای مرده ای که در تو ز جان هیچ بوی نیست
 مانده شدم از گفتن تا تو بر ما مانی
 ببست خواب مرا جاودانه دلداری

 » بیشتر بخوانید...
 دل که تصویر تورا ثانیه یی یاد آورد
 رباعیات امروز
 ای دل به ساز عرش اگر گوش می کنی
 مرا داد این خرد پرور جنونی
 در باد چون سنگ
 در فاصله ها
 جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم ترا
 بر طاق نه تبخیر جاه و جلال را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هله ای پری شب رو که ز خلق ناپدیدی
به خدا به هیچ خانه تو چنین چراغ دیدی
نه ز بادها بمیرد نه ز نم کمی پذیرد
نه ز روزگار گیرد کهنی و یا قدیدی
هله آسمان عالی ز تو خوش همه حوالی
سفری دراز کردی به مسافران رسیدی
تو بگو وگر نگویی به خدا که من بگویم
که چرا ستارگان را سوی کهکشان کشیدی
سخنی ز نسر طایر طلبیدم از ضمایر
که عجب در آن چمن ها که ملک بود پریدی
بزد آه سرد و گفتا که بر آن در است قفلی
که بجز عنایت شه نکند برو کلیدی
چو فغان او شنیدم سوی عشق بنگریدم
که چو نیستت سر او دل او چرا خلیدی
به جواب گفت عشقم که مکن تو باور او را
که درونه گنج دارد تو چه مکر او خریدی
چو شنیدم این بگفتم تو عجبتری و یا او
که هزار جوحی این جا نکند بجز مریدی
هله عشق عاشقان را و مسافران جان را
خوش و نوش و شادمان کن که هزار روز عیدی
تو چو یوسف جمالی که ز ناز لاابالی
به درآمدی و حالی کف عاشقان گزیدی
خمش ار چه داد داری طرب و گشاد داری
به چنین گشاد گویی که روان بایزیدی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *