+ - x
 » از همین شاعر
 چو عشقش برآرد سر از بی قراری
 ای آنک جمله عالم از توست یک نشانی
 دوش من پیغام کردم سوی تو استاره را
 آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد
 ای خواب به جان تو زحمت ببری امشب
 ایها النور فی الفاد تعال
 دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمن
 خداوندا چو تو صاحب قران کو
 ای بود تو از کی نی وی ملک تو تا کی نی
 ای اهل صبوح در چه کارید

 » بیشتر بخوانید...
 فاصله، معنی دیگر شب
 طرح
 رونق عهد شباب است دگر بستان را
 صدایی در شب
 چندیست در هوای بتان پر نمی زنم
 در همه عالم وفاداری کجاست
 امروز ترا دسترس فردا نیست
 نشان دل
 ای ماه شب دریا ای چشمه زیبائی
 ز پیری یاد دارم این دو اندرز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هله ای پری شب رو که ز خلق ناپدیدی
به خدا به هیچ خانه تو چنین چراغ دیدی
نه ز بادها بمیرد نه ز نم کمی پذیرد
نه ز روزگار گیرد کهنی و یا قدیدی
هله آسمان عالی ز تو خوش همه حوالی
سفری دراز کردی به مسافران رسیدی
تو بگو وگر نگویی به خدا که من بگویم
که چرا ستارگان را سوی کهکشان کشیدی
سخنی ز نسر طایر طلبیدم از ضمایر
که عجب در آن چمن ها که ملک بود پریدی
بزد آه سرد و گفتا که بر آن در است قفلی
که بجز عنایت شه نکند برو کلیدی
چو فغان او شنیدم سوی عشق بنگریدم
که چو نیستت سر او دل او چرا خلیدی
به جواب گفت عشقم که مکن تو باور او را
که درونه گنج دارد تو چه مکر او خریدی
چو شنیدم این بگفتم تو عجبتری و یا او
که هزار جوحی این جا نکند بجز مریدی
هله عشق عاشقان را و مسافران جان را
خوش و نوش و شادمان کن که هزار روز عیدی
تو چو یوسف جمالی که ز ناز لاابالی
به درآمدی و حالی کف عاشقان گزیدی
خمش ار چه داد داری طرب و گشاد داری
به چنین گشاد گویی که روان بایزیدی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *