+ - x
 » از همین شاعر
 جان از سفر دراز آمد
 بخش هشتم
 یکی لحظه از او دوری نباید
 ای آنک جمله عالم از توست یک نشانی
 شبی که دررسد از عشق پیک بیداری
 املا قدح البقا ندیمی!
 وقت آن شد که بدان روح فزا آمیزی
 گفتی شکار گیرم رفتی شکار گشتی
 روز ار دو هزار بار می آیی
 اگر تو مست شرابی چرا حشر نکنی

 » بیشتر بخوانید...
 مباد بشکند ای رود ها غرور شما
 پیک فرهادم خبر از بیستون آورده ام
 عطش
 درخت
 یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست
 بگذار برگردم!
 صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخش
 صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد
 درآمیختن
 در خاک و خون خزیدی، حتا کفن نداری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

برسید لک لک جان که بهار شد کجایی
بشکفت جمله عالم گل و برگ جان فزایی
رخ یوسفان ببینی که ز چاه سر برآرد
همه گلرخان ببینی که کنند خودنمایی
ثمرات دل شکسته به درون خاک بسته
بگشاده دیده دیده ز بلای دی رهایی
خضر و سمن چو رندان بشکسته اند زندان
گل و لاله شاد و خندان ز سعادت عطایی
همه مریمان کامل همه بکر و گشته حامل
بنموده عارفان دل به جناب کبریایی
چو شکوفه کرد به بستان ز ره دهن چو مستان
تو نصیب خویش بستان ز زمانه گر ز مایی
به مثال گربه هر یک به دهان گرفته کودک
سوی مادران گلشن به نظاره چون نیایی
بنگر به مرغ خوش پر چو خطیب فوق منبر
به ثنا و حمد داور بگرفته خوش نوایی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *