+ - x
 » از همین شاعر
 جان ما را هر نفس بستان نو
 دیده از خلق ببستم چو جمالش دیدم
 ای صبا حالی ز خد و خال شمس الدین بیار
 ساقیا چون مست گشتی خویش را بر من بزن
 دلم را ناله سرنای باید
 دیدم شه خوب خوش لقا را
 ما قحطیان تشنه و بسیارخواره ایم
 ای که تو از عالم ما می روی
 رسم نو بین که شهریار نهاد
 ای دلی کز گلشکر پرورده ای

 » بیشتر بخوانید...
 هموطن
 شب های سپهر ما
 مرا یاد است از دانای افرنگ
 به ماه چاردۀ پشت بام می مانی
 ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید
 به افرنگی بتان خود را سپردی
 مهاجر چیست؟
 بخاک طينت شوقم زلال اشک سمندر شد
 به غير از آستانت جا ندارم
 آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

برسید لک لک جان که بهار شد کجایی
بشکفت جمله عالم گل و برگ جان فزایی
رخ یوسفان ببینی که ز چاه سر برآرد
همه گلرخان ببینی که کنند خودنمایی
ثمرات دل شکسته به درون خاک بسته
بگشاده دیده دیده ز بلای دی رهایی
خضر و سمن چو رندان بشکسته اند زندان
گل و لاله شاد و خندان ز سعادت عطایی
همه مریمان کامل همه بکر و گشته حامل
بنموده عارفان دل به جناب کبریایی
چو شکوفه کرد به بستان ز ره دهن چو مستان
تو نصیب خویش بستان ز زمانه گر ز مایی
به مثال گربه هر یک به دهان گرفته کودک
سوی مادران گلشن به نظاره چون نیایی
بنگر به مرغ خوش پر چو خطیب فوق منبر
به ثنا و حمد داور بگرفته خوش نوایی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *