+ - x
 » از همین شاعر
 صبحدمی همچو صبح پرده ظلمت درید
 اطیب الاسفار عندی انتقالی من مکان
 خواهم گرفتن اکنون آن مایه صور را
 مکن مکن که روا نیست بی گنه کشتن
 رو قرار از دل مستان بستان
 امروز چرخ را ز مه ما تحیریست
 ساقیا باده چون نار بیار
 دارد درویش نوش دیگر
 بر دیوانگان امروز آمد شاه پنهانی
 چرخ فلک با همه کار و کیا

 » بیشتر بخوانید...
 فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
 ایستاده ام که رهگذری عاشقم کند
 قرضداران
 در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم
 شعر قرن
 آذرخش خیال
 راز من
 این افعال كمكی برایت هیچ كاری نكرد
 ماه امشب كاملن بر چهره ات تابیده بود
 سال نو سال خوشی، سال صفاست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

صنما تو همچو آتش قدح مدام داری
به جواب هر سلامی که کنند جام داری
ز برای تو اگر تن دو هزار جان سپارد
ز خداش وحی آید که هنوز وام داری
چو حقت ز غیرت خود ز تو نیز کرد پنهان
به درون جان چاکر چه پدید نام داری
چو سلام تو شنیدم ز سلامتی بریدم
صنما هزار آتش تو در آن سلام داری
ز پی غلامی تو چو بسوخت جان شاهان
به کدام روی گویم که چو من غلام داری
تو هنوز روح بودی که تمام شد مرادت
بجز از برای فتنه به جهان چه کام داری
توریز بخت یارت به خدا که راست گویی
که میان شیرمردان چو ویی کدام داری
تبریز شاد بادا که ز نور و فر آن شه
دو هزار بیش چاکر چو یمن چو شام داری
نظر خدای خواهم که تو را به من رساند
به دعا چه خواهمت من که همه تو رام داری
نظر حسود مسکین طرقید از تفکر
نرسید در تو هر چند که تو لطف عام داری
چه حسود بلک عاشق دو هزار هر نواحی
نه خیالشان نمایی نه به کس پیام داری
تو خدای شمس دین را به من غلام بخشی
چو غلامیی ورا تو به شهان حرام داری
لقبت چو می بگویم دل من همی بلرزد
تو دلا مترس زیرا که شه کرام داری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *