+ - x
 » از همین شاعر
 چون نبینم من جمالت صد جهان خود دیده گیر
 کالی تیشبی آپانسو، ای افندی چلبی
 آخر بشنید آن مه آه سحر ما را
 گر از غم عشق عار داریم
 داد جاروبی به دستم آن نگار
 بخش دوازدهم
 ز یکی پسته دهانی صنمی بسته دهانم
 ای تو آب زندگانی فاسقنا
 بر سر ره دیدمش تیز روان چون قمر
 بُد دوش بی تو تیره شب و روشنی نداشت

 » بیشتر بخوانید...
 خزان
 لحظه های خموش
 سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ
 سپاس
 بگويم صاف ميخواهد دلم رطل خيالی را
 بر گور بوسه ها
 بگذار برگردم!
 رانده
 نالد به حال زار من امشب سه تار من
 قند و قروت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

صنما تو همچو آتش قدح مدام داری
به جواب هر سلامی که کنند جام داری
ز برای تو اگر تن دو هزار جان سپارد
ز خداش وحی آید که هنوز وام داری
چو حقت ز غیرت خود ز تو نیز کرد پنهان
به درون جان چاکر چه پدید نام داری
چو سلام تو شنیدم ز سلامتی بریدم
صنما هزار آتش تو در آن سلام داری
ز پی غلامی تو چو بسوخت جان شاهان
به کدام روی گویم که چو من غلام داری
تو هنوز روح بودی که تمام شد مرادت
بجز از برای فتنه به جهان چه کام داری
توریز بخت یارت به خدا که راست گویی
که میان شیرمردان چو ویی کدام داری
تبریز شاد بادا که ز نور و فر آن شه
دو هزار بیش چاکر چو یمن چو شام داری
نظر خدای خواهم که تو را به من رساند
به دعا چه خواهمت من که همه تو رام داری
نظر حسود مسکین طرقید از تفکر
نرسید در تو هر چند که تو لطف عام داری
چه حسود بلک عاشق دو هزار هر نواحی
نه خیالشان نمایی نه به کس پیام داری
تو خدای شمس دین را به من غلام بخشی
چو غلامیی ورا تو به شهان حرام داری
لقبت چو می بگویم دل من همی بلرزد
تو دلا مترس زیرا که شه کرام داری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *