+ - x
 » از همین شاعر
 توی که بدرقه باشی گهی گهی رهزن
 زنهار مرا مگو که پیرم
 ای خدایی که مفرح بخش رنجوران تویی
 کجا شد عهد و پیمانی که کردی دوش با بنده
 در غیب پر این سو مپر ای طایر چالاک من
 در لطف اگر بروی شاه همه چمنی
 گفتی که گزیده ای تو بر ما
 تا نقش تو در سینه ما خانه نشین شد
 مسلم آمد یار مرا دل افروزی
 ساقی روحانیان روح شدم خیز خیز

 » بیشتر بخوانید...
 بی نکورويی گلستان خوش نمی آيد مرا
 رازی میان سینه ء من خار گشته است
 تعریف شعر
 حیرت پرست
 خم زلف تو دام کفر و دین است
 اکنون که گل سعادتت پربار است
 آن قصر که جمشید در او جام گرفت
 ما و تو ایم و گوش و كنار همیشه گی
 عاقبت مثل سگی، روی سرک خواهی مرد
 بسوز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

برو ای عشق که تا شحنه خوبان شده ای
توبه و توبه کنان را همه گردن زده ای
کی شود با تو معول که چنین صاعقه ای
کی کند با تو حریفی که همه عربده ای
نی زمین و نه فلک را قدم و طاقت توست
نه در این شش جهتی پس ز کجا آمده ای
هشت جنت به تو عاشق تو چه زیبا رویی
هفت دوزخ ز تو لرزان تو چه آتشکده ای
دوزخت گوید بگذر که مرا تاب تو نیست
جنت جنتی و دوزخ دوزخ بده ای
چشم عشاق ز چشم خوش تو تردامن
فتنه و رهزن هر زاهد و هر زاهده ای
بی تو در صومعه بودن بجز از سودا نیست
ز آنک تو زندگی صومعه و معبده ای
دل ویران مرا داد ده ای قاضی عشق
که خراج از ده ویران دلم بستده ای
ای دل ساده من داد ز کی می خواهی
خون مباح است بر عشق اگر زین رده ای
داد عشاق ز اندازه جان بیرون است
تو در اندیشه و در وسوسه بیهده ای
جز صفات ملکی نیست یقین محرم عشق
تو گرفتار صفات خر و دیو و دده ای
بس کن و سحر مکن اول خود را برهان
که اسیر هوس جادویی و شعبده ای


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *