+ - x
 » از همین شاعر
 چند از این قیل و قال عشق پرست و ببال
 می خرامد آفتاب خوبرویان ره کنید
 دوش آمد بر من آنکه شب افروز منست
 سپاس آن عدمی را که هست ما بربود
 ای صید رخ تو شیر و آهو
 چون روی آتشین را یک دم تو می نپوشی
 ای یوسف خوش نام هی در ره میا بی همرهی
 دم به دم از ره دل پیک خیالش رسدم
 شرح دهم من که شب از چه سیه دل بود
 بگویم مثالی از این عشق سوزان

 » بیشتر بخوانید...
 سر ها برید و تیغ قضا را بهانه ساخت
 به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست
 روزی كه او به دور خودش « بیر و بار » داشت
 ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی
 ديده ام ديد و دل کشيد ترا
 مرغ باران
 شرنگس
 دل چون ز لبت شراب خواهد
 روزگاریست که سودای بتان دین من است
 بی پناه بادبان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چند روز است که شطرنج عجب می بازی
دانه بوالعجب و دام عجب می سازی
کی برد جان ز تو گر ز آنک تو دل سخت کنی
کی برد سر ز تو گر ز آنک بدین پردازی
صفت حکم تو در خون شهیدان رقصد
مرگ موش است ولیکن بر گربه بازی
بدگمان باشد عاشق تو از این ها دوری
همه لطفی و ز سر لطف دگر آغازی
همچو نایم ز لبت می چشم و می نالم
کم زنم تا نکند کس طمع انبازی
نای اگر ناله کند لیک از او بوی لبت
برسد سوی دماغ و بکند غمازی
تو که می ناله کنی گر نه پی طراری است
از گزافه تو چنین خوش دم و خوش آوازی
نه هر آواز گواه است خبر می آرد
این خبر فهم کن ار همنفس آن رازی
ای دل از خویش و از اندیشه تهی شو زیرا
نی تهی گشت از آن یافت ز وی دمسازی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *