+ - x
 » از همین شاعر
 اگر مر تو را صلح آهنگ نیست
 این کبوتر بچه هم عزم سفر کرد و پرید
 ز بانگ پست تو ای دل بلند گشت وجود
 ای سنگ دل تو جان را دریای پرگهر کن
 من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
 همی بینم ساقی را که گرد جام می گردد
 ای دل اگر کم آیی کارت کمال گیرد
 نوریست میان شعر احمر
 مستی ده و هستی ده ای غمزه خماره
 زرگر آفتاب را بسته گاز می کنی

 » بیشتر بخوانید...
 با گیج ها در توکیو
 شراب و خون
 افتادن از چشمهایت پاییز بود
 چهار بیتی ها بخش یکم
 ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی
 از آمدنم نبود گردون را سود
 ما درس سحر در ره میخانه نهادیم
 طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف
 ز خامی عشق ناميدم هوس را
 شعور سبز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هست اندر غم تو دلشده دانشمندی
همچو نقره ست در آتشکده دانشمندی
بر امید کرم و رحمت بخشایش تو
از ره دور به سر آمده دانشمندی
هست ز اوباش خیالات تو اندر ره عشق
خسته و شیفته و ره زده دانشمندی
چه زیان دارد خوبی تو را دوست اگر
قوت یابد ز چنین مایده دانشمندی
با چنین جام جنونی که تو گردان کردی
کی بماند به سر قاعده دانشمندی
کی روا دارد انصاف و جوانمردی تو
که به غم کشته شود بیهده دانشمندی
کی روا دارد خورشید حق گرمی بخش
که فسرده شود از مجمده دانشمندی
جانب مدرسه عشق کشیدش لطفت
تا ز درس تو برد فایده دانشمندی
نحس تربیع عناصر بگرفتش رحمی
تا منور شود از منقده دانشمندی
بس سخن دارد وز بیم ملال دل تو
لب ببسته ست در این معبده دانشمندی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *