+ - x
 » از همین شاعر
 ای دیده مرا بر در واپس بکشیده سر
 تتار اگر چه جهان را خراب کرد به جنگ
 نعیم تو نه از آن است که سیر گردد جان
 همچو گل سرخ بر و دست دست
 ساخت بغراقان به رسم عید بغراقانیی
 ما همه از الست همدستیم
 اتاک الصوم فی حلل السعود
 آینه چینی تو را با زنگی اعشی چه کار
 گرم درآ و دم مده باده بیار ای صنم
 فقیر است او فقیر است او فقیر ابن الفقیر است او

 » بیشتر بخوانید...
 یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد
 در شکافهای سایه روشن قطبی
 اگر اینب و جاهی از فرنگ است
 خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد
 ای که در کوی خرابات مقامی داری
 خون شدم، رنگ حنای تو مرا ياد آمد
 تنی داری بسان خرمن گل
 نگارستان
 ببام عرش می تازد شهء گردون سوار ما
 راضی به مرگ می كند این ریسمان مرا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نی تو شکلی دگری سنگ نباشی تو زری
سنگ هم بوی برد نیز که زیباگهری
دل نهادم که به همسایگیت خانه کنم
که بسی نادر و سبز و تر و عالی شجری
سبزه ها جمله در این سبزی تو محو شوند
من چه گویم که تری تو نماند به تری
گر چه چون شیر و شکر با همه آمیخته ای
هیچ عقلی نپذیرد ز تو که زین نفری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *