+ - x
 » از همین شاعر
 صنما چنان لطیفی که به جان ما درآیی
 اول نظر ار چه سرسری بود
 تو را که عشق نداری تو را رواست بخسب
 در خلاصه عشق آخر شیوه اسلام کو
 بگردان شراب ای صنم بی درنگ
 یار مرا عارض و عذار نه این بود
 ای خواجه سلام علیک از زحمت ما چونی
 به حق آنک بخواندی مرا ز گوشه بام
 ای خوشا عیشی که باشد ای خوشا نظاره ای
 آن لحظه کآفتاب و چراغ جهان شوی

 » بیشتر بخوانید...
 گر کار فلک به عدل سنجیده بدی
 یکی که تازه مسلمان شد
 خدایا داد از این دل داد از این دل
 یک دامن بهار
 گر یک نفس آیینه کنی نقش قدم را
 مادر
 هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
 صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست
 فصل کهنه عشق
 رقص چوب ها

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نی تو شکلی دگری سنگ نباشی تو زری
سنگ هم بوی برد نیز که زیباگهری
دل نهادم که به همسایگیت خانه کنم
که بسی نادر و سبز و تر و عالی شجری
سبزه ها جمله در این سبزی تو محو شوند
من چه گویم که تری تو نماند به تری
گر چه چون شیر و شکر با همه آمیخته ای
هیچ عقلی نپذیرد ز تو که زین نفری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *