+ - x
 » از همین شاعر
 در عشق قدیم سال خوردیم
 شدست نور محمد هزار شاخ هزار
 ز آتش شهوت بر آوردم تو را
 بجه بجه ز جهان تا شه جهان باشی
 زهی باغ زهی باغ که بشکفت ز بالا
 مر بحر را ز ماهی دایم گزیر باشد
 مطربم سرمست شد انگشت بر رق می زند
 دل پردرد من امشب بنوشیده ست یک دردی
 دل و جان را در این حضرت بپالا
 امشب عجبست ای جان گر خواب رهی یابد

 » بیشتر بخوانید...
 تصویر آرزوها
  تا ذات نهاده در صفائیم همه
 بر سر گوری که روزی بود آتشگاه عشق من
 وه چه شادم که تو یارم شده ای
 خلوتی داریم و حالی با خیال خویشتن
 از سرماگک‎های سرخ
 نفس آشفته می دارد چوگل جمعیت ما را
 دیدار شد میسر و بوس و کنار هم
 اگر میشد که دود سوختن را گریه میکردم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به حق و حرمت آنک همگان را جانی
قدحی پر کن از آنک صفتش می دانی
همه را زیر و زبر کن نه زبر مان و نه زیر
تا بدانند که امروز در این میدانی
آتش باده بزن در بنه شرم و حیا
دل مستان بگرفت از طرب پنهانی
وقت آن شد که دل رفته به ما بازآری
عقل ها را چو کبوتربچگان پرانی
نکته می گویی در حلقه مستان خراب
خوش بود گنج که درتابد در ویرانی
می جوشیده بر این سوختگان گردان کن
پیش خامان بنه آن قلیه و آن بورانی
چه شدم من تو بگو هم که چه دانم شده ای
کی بگوید لب تو حرف بدین آسانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *