+ - x
 » از همین شاعر
 در غم یار یار بایستی
 سیدی ایم هو کی، خذیدی ایم هو کی
 یا صغیر السن یا رطب البدن
 ای همه سرگشتگان مهمان تو
 آن یار غریب من آمد به سوی خانه
 تو دیده گشته و ما را بکرده نادیده
 مرا پرسید آن سلطان به نرمی و سخن خایی
 مانده شدم از گفتن تا تو بر ما مانی
 مگیر ای ساقی از مستان کرانی
 در دو چشم من نشین ای آن که از من منتری

 » بیشتر بخوانید...
 تعادل
 منم که دیده به دیدار دوست کردم باز
 زندان
 گفتا برون شدی به تماشای ماه نو
 کَلفَهشنگ
 ای نورس شرقی
 نفس آهسته کشيدن دل بيکار کجاست
 مقام شوق بی صدق و یقین نیست
 در پیکر من سیخ و جگر می روید
 جمالت آفتاب هر نظر باد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به حق و حرمت آنک همگان را جانی
قدحی پر کن از آنک صفتش می دانی
همه را زیر و زبر کن نه زبر مان و نه زیر
تا بدانند که امروز در این میدانی
آتش باده بزن در بنه شرم و حیا
دل مستان بگرفت از طرب پنهانی
وقت آن شد که دل رفته به ما بازآری
عقل ها را چو کبوتربچگان پرانی
نکته می گویی در حلقه مستان خراب
خوش بود گنج که درتابد در ویرانی
می جوشیده بر این سوختگان گردان کن
پیش خامان بنه آن قلیه و آن بورانی
چه شدم من تو بگو هم که چه دانم شده ای
کی بگوید لب تو حرف بدین آسانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *