+ - x
 » از همین شاعر
 ای جان تو جانم را از خویش خبر کرده
 بنامیزد نگویم من که تو آنی که هر باری
 روی تو به رنگریز کان ماند
 رو رو که از این جهان گذشتی
 اندر شکست جان شد پیدا لطیف جانی
 ای که ازین تنگ قفص می پری
 سخن که خیزد از جان ز جان حجاب کند
 سپاس آن عدمی را که هست ما بربود
 از بهر خدا بنگر در روی چو زر جانا
 میر خرابات تویی ای نگار

 » بیشتر بخوانید...
 ای نورس شرقی
 رانده
 صندوق رأی
 اين عکس شوخ و شنگ قشنگ از نگار ماست
 از می بدن من مزید کیست که ساغر زده *
 اژدها
 ماجرای این و آن
 با التهاب
 بلبل عشقم و از آن گل خندان گویم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

چه حریصی که مرا بی خور و بی خواب کنی
درکشی روی و مرا روی به محراب کنی
آب را در دهنم تلختر از زهر کنی
زهره ام را ببری در غم خود آب کنی
سوی حج رانی و در بادیه ام قطع کنی
اشتر و رخت مرا قسمت اعراب کنی
گه ببخشی ثمر و زرع مرا خشک کنی
گه به بارانش همی سخره سیلاب کنی
چون ز دام تو گریزم تو به تیرم دوزی
چون سوی دام روم دست به مضراب کنی
باادب باشم گویی که برو مست نه ای
بی ادب گردم تو قصه آداب کنی
گر بباری تو چو باران کرم بر بامم
هر دو چشمم ز نم و قطره چو میزاب کنی
گه عزلت تو بگویی که چو رهبان گشتی
گه صحبت تو مرا دشمن اصحاب کنی
گر قصب وار نپیچم دل خود در غم تو
چون قصب پیچ مرا هالک مهتاب کنی
در توکل تو بگویی که سبب سنت ماست
در تسبب تو نکوهیدن اسباب کنی
باز جان صید کنی چنگل او درشکنی
تن شود کلب معلم تش بی ناب کنی
زرگر رنگ رخ ما چو دکانی گیرد
لقب زرگر ما را همه قلاب کنی
من که باشم که به درگاه تو صبح صادق
هست لرزان که مباداش که کذاب کنی
همه را نفی کنی بازدهی صد چندان
دی دهی و به بهارش همه ایجاب کنی
بزنی گردن انجم تو به تیغ خورشید
بازشان هم تو فروز رخ عناب کنی
چو خمش کرد بگویی که بگو و چو بگفت
گوییش پس تو چرا فتح چنین باب کنی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *