+ - x
 » از همین شاعر
 بار دگر از راه سوی چاه رسیدیم
 به پیش باد تو ما همچو گردیم
 دی سحری بر گذری گفت مرا یار
 ای تو آب زندگانی فاسقنا
 علتی باشد که آن اندر بهاران بد شود
 چون عشق کند شکرفشانی
 خبری است نورسیده تو مگر خبر نداری
 ای درآورده جهانی را ز پای
 چون نالد این مسکین که تا رحم آید آن دلدار را
 گفتم دوش عشق را ای تو قرین و یار من

 » بیشتر بخوانید...
 بی دولت عشق زندگانی نفسی ست
 گر علت مرگ را دوا می کردند
 واژه های تلخ و سنگینم
 ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی
 بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی
 دل در آن یار دلاویز آویخت
 بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم
 طعنۀ خنده
 بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش
 ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به شکرخنده بتا نرخ شکر می شکنی
چه زند پیش عقیق تو عقیق یمنی
گلرخا سوی گلستان دو سه هفته بمرو
تا ز شرم تو نریزد گل سرخ چمنی
گل چه باشد که اگر جانب گردون نگری
سرنگون زهره و مه را ز فلک درفکنی
حق تو را از جهت فتنه و شور آورده ست
فتنه و شور و قیامت نکنی پس چه کنی
روی چون آتش از آن داد که دل ها سوزی
شکن زلف بدان داد که دل ها شکنی
دل ما بتکده ها نقش تو در وی شمنی
هر بتی رو به شمن کرده که تو آن منی
برمکن تو دل خود از من ازیرا به جفا
گر که قاف شود دل تو ز بیخش بکنی
در تک چاه زنخدان تو نادر آبی است
که به هر چه که درافتم بنماید رسنی
در غمت بوالحسنان مذهب و دین گم کردند
زان سبب که حسن اندر حسن اندر حسنی
زیرکان را رخ تو مست از آن می دارد
تا در این بزم ندانند که تو در چه فنی
کافری ای دل اگر در جز او دل بندی
کافری ای تن اگر بر جز این عشق تنی
بی وی ار بر فلکی تو به خدا در گوری
هر چه پوشی بجز از خلعت او در کفنی
شمس تبریز که در روح وطن ساخته ای
جان جان هاست وطن چونک تو جان را وطنی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *