+ - x
 » از همین شاعر
 گفتی مرا که چونی در روی ما نظر کن
 ای روترش به پیشم بد گفته ای مرا پس
 در خلاصه عشق آخر شیوه اسلام کو
 چه گوهری تو که کس را به کف بهای تو نیست
 کسی که عاشق آن رونق چمن باشد
 تا چند از فراق مرا کار بشکنی
 چه روز باشد کاین جسم و رسم بنوردیم
 کردم با کان گهر آشتی
 ای جان ای جان فی ستر الله
 دوش چه خورده ای بگو ای بت همچو شکرم

 » بیشتر بخوانید...
 برخیزم و عزم باده ناب کنم
 جلوه ساقی
 نگویی بهر دنیا گریه کردم
 دم
 چو رخت خویش بر بستم ازین خاک
 چه گویم رقص تو چون است و چون نیست
 در نان من چه ریخته بودی نمك حرام!
 نفس برآمد و کام از تو بر نمی آید
 برگریزان دلم را نوبهاری آرزوست
 در میان دو تهی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به شکرخنده بتا نرخ شکر می شکنی
چه زند پیش عقیق تو عقیق یمنی
گلرخا سوی گلستان دو سه هفته بمرو
تا ز شرم تو نریزد گل سرخ چمنی
گل چه باشد که اگر جانب گردون نگری
سرنگون زهره و مه را ز فلک درفکنی
حق تو را از جهت فتنه و شور آورده ست
فتنه و شور و قیامت نکنی پس چه کنی
روی چون آتش از آن داد که دل ها سوزی
شکن زلف بدان داد که دل ها شکنی
دل ما بتکده ها نقش تو در وی شمنی
هر بتی رو به شمن کرده که تو آن منی
برمکن تو دل خود از من ازیرا به جفا
گر که قاف شود دل تو ز بیخش بکنی
در تک چاه زنخدان تو نادر آبی است
که به هر چه که درافتم بنماید رسنی
در غمت بوالحسنان مذهب و دین گم کردند
زان سبب که حسن اندر حسن اندر حسنی
زیرکان را رخ تو مست از آن می دارد
تا در این بزم ندانند که تو در چه فنی
کافری ای دل اگر در جز او دل بندی
کافری ای تن اگر بر جز این عشق تنی
بی وی ار بر فلکی تو به خدا در گوری
هر چه پوشی بجز از خلعت او در کفنی
شمس تبریز که در روح وطن ساخته ای
جان جان هاست وطن چونک تو جان را وطنی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *