+ - x
 » از همین شاعر
 چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر
 دوش دل عربده گر با کی بود؟
 تا چند خرقه بر درم از بیم و از امید
 این کیست این این کیست این این یوسف ثانی است این
 بیا بیا که تو از نادرات ایامی
 اگر او ماه منستی شب من روز شدستی
 با تلخی معزولی میری بنمی ارزد
 بی گاه شد بی گاه شد خورشید اندر چاه شد
 وجود من به کف یار جز که ساغر نیست
 روز و شب خدمت تو بی سر و بی پا چه خوشست

 » بیشتر بخوانید...
 ابتدا از چشم هایت یک جهنم ساختند
 کنون که بر کف گل جام باده صاف است
 فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم
 در نان من چه ریخته بودی نمك حرام!
 برآن سرم که ز دامن برون کشم پا را
 با تمام نا تمامی ها، تمامم کرده ای
  ضرب تیشه بشکن بیستون را
 مستم ز بهر سير و تماشای بوستان
 مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم
 پیش توانگرمنشان ، پهلوی لاغر مگشا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سخن تلخ مگو ای لب تو حلوایی
سر فروکن به کرم ای که بر این بالایی
هر چه گویی تو اگر تلخ و اگر شور خوش است
گوهر دیده و دل جانی و جان افزایی
نه به بالا نه به زیری و نه جان در جهت است
شش جهت را چه کنم در دل خون پالایی
سر فروکن که از آن روز که رویت دیدم
دل و جان مست شد و عقل و خرد سودایی
هر کی او عاشق جسم است ز جان محروم است
تلخ آید شکر اندر دهن صفرایی
ای که خورشید تو را سجده کند هر شامی
کی بود کز دل خورشید به بیرون آیی
آفتابی که ز هر ذره طلوعی داری
کوه ها را جهت ذره شدن می سایی
چه لطیفی و ز آغاز چنان جباری
چه نهانی و عجب این که در این غوغایی
گر خطا گفتم و مقلوب و پراکنده مگیر
ور بگیری تو مرا بخت نوم افزایی
صورت عشق تویی صورت ما سایه تو
یک دمم زشت کنی باز توام آرایی
می نماید که مگر دوش به خوابت دیدم
که من امروز ندارم به جهان گنجایی
ساربانا بمخوابان شتر این منزل نیست
همرهان پیش شدستند که را می پایی
هین خمش کن که ز دم آتش دل شعله زند
شعله دم می زند این دم تو چه می فرمایی
شمس تبریز چو در شمس فلک درتابد
تابش روز شود از وی نابینایی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *