+ - x
 » از همین شاعر
 رو ترش کن که همه رو ترشانند این جا
 آن عشق که از پاکی از روح حشم دارد
 جسته اند دیوانگان از سلسله
 ای بمرده هر چه جان در پای او
 گر ندید آن شاد جان این گلستان را شاد چیست
 چون ز صورت برتر آمد آفتاب و اخترم
 گویم سخن لب تو یا نی
 بانگ زدم نیم شبان کیست در این خانه ی دل
 بر ملک نیست نهان حال دل و نیک و بدش
 مطرب مهتاب رو آنچ شنیدی بگو

 » بیشتر بخوانید...
 از چه آهوان تست نشهٔ رميدنها
 شایسته سالاری
 مغتنم گیرید دامان دل آگاه را
 مه
 گر بر فلکم دست بدی چون یزدان
 رازقی
 مباد بشکند ای رود ها غرور شما
 من زمستان وطن را یاد کردم
 آه نوميد بی اثر نبود
 گفتی جهان شبیه تو احمق نداشته

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سخن تلخ مگو ای لب تو حلوایی
سر فروکن به کرم ای که بر این بالایی
هر چه گویی تو اگر تلخ و اگر شور خوش است
گوهر دیده و دل جانی و جان افزایی
نه به بالا نه به زیری و نه جان در جهت است
شش جهت را چه کنم در دل خون پالایی
سر فروکن که از آن روز که رویت دیدم
دل و جان مست شد و عقل و خرد سودایی
هر کی او عاشق جسم است ز جان محروم است
تلخ آید شکر اندر دهن صفرایی
ای که خورشید تو را سجده کند هر شامی
کی بود کز دل خورشید به بیرون آیی
آفتابی که ز هر ذره طلوعی داری
کوه ها را جهت ذره شدن می سایی
چه لطیفی و ز آغاز چنان جباری
چه نهانی و عجب این که در این غوغایی
گر خطا گفتم و مقلوب و پراکنده مگیر
ور بگیری تو مرا بخت نوم افزایی
صورت عشق تویی صورت ما سایه تو
یک دمم زشت کنی باز توام آرایی
می نماید که مگر دوش به خوابت دیدم
که من امروز ندارم به جهان گنجایی
ساربانا بمخوابان شتر این منزل نیست
همرهان پیش شدستند که را می پایی
هین خمش کن که ز دم آتش دل شعله زند
شعله دم می زند این دم تو چه می فرمایی
شمس تبریز چو در شمس فلک درتابد
تابش روز شود از وی نابینایی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *