+ - x
 » از همین شاعر
 آنک عکس رخ او راه ثریا بزند
 امروز روز نوبت دیدار دلبرست
 امروز مها خویش ز بیگانه ندانیم
 تو تا بنشسته ای بر دار فانی
 نیشکر باید که بندد پیش آن لب ها کمر
 لی حبیب حبه یشوی الحشا
 بگذشت مه روزه عید آمد و عید آمد
 در شرابم چیز دیگر ریختی درریختی
 صفت خدای داری چو به سینه ای درآیی
 وجهک مثل القمر قلبک مثل الحجر

 » بیشتر بخوانید...
 سریال انتقام
 دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
 تصویر آرزوها
 از ذوق نيست يکنفسی کام را قرار
 پل
 تنگنای زنده گی
 نی شعر مانده نی كشش گونۀ گُلی
 آیینه بر خاک زد صنع یکتا
 تو رفتی در سفر هوش از سرم رفت
 به لوح نرد محبت به ششدر اندر و ماتم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آفتابا سوی مه رویان شدی
چرخ را چون ذره ها برهم زدی
آتشی در کفر و ایمان شعله زد
چون بگستردی تو دین بیخودی
پست و بالا عشق پر شد همچو بحر
چشمه چشمه جوش جوش سرمدی
عالمی پرآتش عشاق بود
بر سر آتش تو آتش آمدی
هر سحرگه پیش قانون های تو
سجده آرد دین پاک احمدی
بی وجودی گر تو را نقصان نهد
بی وجودان را چه نیکی یا بدی
خاک پای شمس تبریزی ببوس
تا برآری سر ز سعد و اسعدی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *