+ - x
 » از همین شاعر
 بار دگر آمدیم تا شود اقبال شاد
 آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت
 سیر نگشت جان من بس مکن و مگو که بس
 ببین دلی که نگردد ز جان سپاری سیر
 مرغ دلم باز پریدن گرفت
 العشق یقول لی تزین
 یا تو ترش کرده رو مایه ده شکران
 آمد آمد در میان خوب ختن
 هله هُشدار که در شهر دو سه طرّارند
 هزار جان مقدس فدای سلطانی

 » بیشتر بخوانید...
 شاعر به مرگ عاطفه ماتم گرفته است
 عارف کسی بود که به شب ای خدا کند
 الا ای رهگذر
 نزیبد پرده فانوس دیگر شمع سودا را
 گر کماندار خیالت در زه آرد تیر را
 ماهی
 دی کوزه گری بدیدم اندر بازار
 قانع به یک استخوان چو کرکس بودن
 تنهایی
 دست های تو با همین سرخی روی دستان داغ من شاید

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

هست امروز آنچ می باید بلی
هست نقل و باده بی حد بلی
هست ای ساقی خوب از بامداد
کان شیرینی بنامیزد بلی
آفتاب امروز گشته ست از پگاه
ساقی صد زهره و فرقد بلی
شد عطارد مست و اشکسته قلم
لوح شست از هوز و ابجد بلی
مطرب ناهید بربط می نواخت
هر چه می گفت آن چنان آمد بلی
دفتر عشقش چو برخواند خرد
پرشکر گردد دل کاغذ بلی
گشت حاصل آرزوی دل نعم
گشت هر سعدی کنون اسعد بلی
چونک سلطان ملاحت داد داد
داد بستانیم از هر دد بلی
بس کنم کاین قصه ای بی منتهاست
کز سخن دیگر سخن زاید بلی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *