+ - x
 » از همین شاعر
 مرا اگر تو نیابی به پیش یار بجو
 علتی باشد که آن اندر بهاران بد شود
 عشق تو آورد قدح پر ز بلاها
 هزار جان مقدس فدای سلطانی
 آه که چه شیرین بتیست در تتق زرکشی
 رندان سلامت می کنند، جان را غلامت می کنند
 نرد کف تو بردست مرا
 بنه ای سبز خنگ من فراز آسمان ها سم
 بازم صنما چه می فریبی تو
 از دلبر ما نشان کی دارد؟

 » بیشتر بخوانید...
 خال سيه که در بر رخسار دلبرست
 دالان عجیب
 گر خاک در یار نفروختیم گذشت
 من چنینم او چنان اما چنینی همچنان
 چون نیست مقام ما در این دهر مقیم
 به قدری از تو بیزارم كه این دیوار و در از من
 نخل امید
 من تاجر شمایم و كالاى من وفاست
 کوهی برای تو خس وخاشاک می شود

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

هست امروز آنچ می باید بلی
هست نقل و باده بی حد بلی
هست ای ساقی خوب از بامداد
کان شیرینی بنامیزد بلی
آفتاب امروز گشته ست از پگاه
ساقی صد زهره و فرقد بلی
شد عطارد مست و اشکسته قلم
لوح شست از هوز و ابجد بلی
مطرب ناهید بربط می نواخت
هر چه می گفت آن چنان آمد بلی
دفتر عشقش چو برخواند خرد
پرشکر گردد دل کاغذ بلی
گشت حاصل آرزوی دل نعم
گشت هر سعدی کنون اسعد بلی
چونک سلطان ملاحت داد داد
داد بستانیم از هر دد بلی
بس کنم کاین قصه ای بی منتهاست
کز سخن دیگر سخن زاید بلی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *