+ - x
 » از همین شاعر
 روز آن است که ما خویش بر آن یار زنیم
 تتار اگر چه جهان را خراب کرد به جنگ
 به حق آنک بخواندی مرا ز گوشه بام
 رنج تن دور از تو ای تو راحت جان های ما
 ای تو پناه همه روز محن
 مات خود را صنما مات مکن
 دلی دارم که گرد غم نگردد
 ای عاشق بیچاره شده زار به زر بر
 ای ماه اگر باز بر این شکل بتابی
 شنیدم کاشتری گم شد ز کردی در بیابانی

 » بیشتر بخوانید...
 راز
 تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد
 شبانه
 تو هم مثل من از خود در حجابی
 هم میهنم ز چیست که همتا نمی شویم
 تاب بنفشه می دهد طره مشک سای تو
 ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند
 پیری دیدم به خانهٔ خماری
 ای که دایم به خویش مغروری
 دیگر نماند هیچ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

با من ای عشق امتحان ها می کنی
واقفی بر عجزم اما می کنی
ترجمان سر دشمن می شوی
ظن کژ را در دلش جا می کنی
هم تو اندر بیشه آتش می زنی
هم شکایت را تو پیدا می کنی
تا گمان آید که بر تو ظلم رفت
چون ضعیفان شور و شکوی می کنی
آفتابی ظلم بر تو کی کند
هر چه می خواهی ز بالامی کنی
می کنی ما را حسود همدگر
جنگ ما را خوش تماشا می کنی
عارفان را نقد شربت می دهی
زاهدان را مست فردا می کنی
مرغ مرگ اندیش را غم می دهی
بلبلان را مست و گویا می کنی
زاغ را مشتاق سرگین می کنی
طوطی خود را شکرخا می کنی
آن یکی را می کشی در کان و کوه
وین دگر را رو به دریا می کنی
از ره محنت به دولت می کشی
یا جزای زلت ما می کنی
اندر این دریا همه سود است و داد
جمله احسان و مواسا می کنی
این سر نکته است پایانش تو گوی
گر چه ما را بی سر و پا می کنی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *