+ - x
 » از همین شاعر
 ای رونق نوبهار برگو
 ورا خواهم دگر یاری نخواهم
 هر کجا بوی خدا می آید
 پنهان به میان ما می گردد سلطانی
 الا یا مالکا رق الزمان
 ای ز تو مه پای کوبان وز تو زهره دف زنان
 یغمابک ترکستان بر زنگ بزد لشکر
 بی برگی بستان بین کآمد دی دیوانه
 بیا ای غم که تو بس باوفایی
 ای مطرب این غزل گو کی یار توبه کردم

 » بیشتر بخوانید...
 چه كسی بود مرا برده و در گور انداخت
 اگر حیرت به این رنگست دست و تیغ قاتل را
 بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد
 از تن چو برفت جان پاک من و تو
 قرن ما
 یک چهرۀ جدید... و حالا به زیر خاک
 تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست
 دیگر از عبور در حاشیه خسته ام
 گریز و درد
 ما جهان را سر یک بوتل کنیاک زدیم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

با من ای عشق امتحان ها می کنی
واقفی بر عجزم اما می کنی
ترجمان سر دشمن می شوی
ظن کژ را در دلش جا می کنی
هم تو اندر بیشه آتش می زنی
هم شکایت را تو پیدا می کنی
تا گمان آید که بر تو ظلم رفت
چون ضعیفان شور و شکوی می کنی
آفتابی ظلم بر تو کی کند
هر چه می خواهی ز بالامی کنی
می کنی ما را حسود همدگر
جنگ ما را خوش تماشا می کنی
عارفان را نقد شربت می دهی
زاهدان را مست فردا می کنی
مرغ مرگ اندیش را غم می دهی
بلبلان را مست و گویا می کنی
زاغ را مشتاق سرگین می کنی
طوطی خود را شکرخا می کنی
آن یکی را می کشی در کان و کوه
وین دگر را رو به دریا می کنی
از ره محنت به دولت می کشی
یا جزای زلت ما می کنی
اندر این دریا همه سود است و داد
جمله احسان و مواسا می کنی
این سر نکته است پایانش تو گوی
گر چه ما را بی سر و پا می کنی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *