+ - x
 » از همین شاعر
 طال ما بتنا بلاکم یا کرامی و شتنا
 ای دوست عتاب را رها کن
 یا شبه الطیف لی انت قریب بعید
 چه باده بود که در دور از بگه دادی
 چونک درآییم به غوغای شب
 رندان سلامت می کنند، جان را غلامت می کنند
 بیا با تو مرا کارست امروز
 ای خدایی که مفرح بخش رنجوران تویی
 چون جغد بود اصلش کی صورت باز آید
 نه آن شیرم که با دشمن برآیم

 » بیشتر بخوانید...
 خنده فروش
 ای بار خدای پاک دانای قدیر
 زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست
 مست مستم لیک مستی دیگرم
 غم، طرب جوش کرده است مرا
 گویند کسان بهشت با حور خوش است
 وصال او ز عمر جاودان به
 ای یاد تو در ظلمت شب همسفر من
 واژه ها
 بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خوش بود گر کاهلی یک سو نهی
وز همه یاران تو زوتر برجهی
هست سرتیزی شعار شیر نر
هست دم داری در این ره روبهی
برفروز آتش زنه در دست توست
یوسفت با توست اگر خود در چهی
گر غروب آمد به گور اندرشدی
باز طالع شو ز مشرق چون مهی
گرم شد آن یخ ز جنبش بس گداخت
پس بجنب ای قد تو سرو سهی
برجهان تو اسب را ترکانه زود
که به گوش توست خوب خرگهی
سارعوا فرمود پس مردانه رو
گفت شاهنشاه جان نبود تهی
همچو زهره ناله کن هر صبحگاه
وآنگه از خورشید بین شاهنشهی
بدر هر شب در روش لاغرتر است
بعد کاهش یافت آن مه فربهی
وقت دوری شاه پروردت به لطف
تا چه ها بخشد چو باشی درگهی
بس کن آخر توبه کردی از مقال
در خموشی هاست دخل آگهی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *