+ - x
 » از همین شاعر
 آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت
 به برج دل رسیدی بیست این جا
 به قرار تو او رسد که بود بی قرار تو
 عشق عاشق را ز غیرت نیک دشمن رو کند
 از اصل چو حورزاد باشیم
 همه خوردند و برفتند و بماندم من و تو
 صدایی کز کمان آید نذیریست
 اندر دل ما تویی نگارا
 یک روز مرا بر لب خود میر نکردی
 ای داده جان را لطف تو خوشتر ز مستی حالتی

 » بیشتر بخوانید...
 شب وصل است و طی شد نامه هجر
 دارم امید عاطفتی از جناب دوست
 من تاجر شمایم و كالاى من وفاست
 حدیث شعر
 پیام سبز
 لغزشی خورده ز پا تا سر ما
 شعر و شراب
 ریشۀ تشویش
 بیا تا کار این امت بسازیم
 بر من قلم قضا چو بی من رانند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مرحبا ای پرده تو آن پرده ای
کز جهان جان نشان آورده ای
برگذر از گوش و بر جان ها بزن
ز آنک جان این جهان مرده ای
درربا جان را و بر بالا برو
اندر آن عالم که دل را برده ای
ماه خندانت گواهی می دهد
کان شراب آسمانی خورده ای
جان شیرینت نشانی می دهد
کز الست اندر عسل پرورده ای
سبزه ها از خاک بررستن گرفت
تا نماید کشت ها که کرده ای


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *