+ - x
 » از همین شاعر
 به کوی عشق تو من نامدم که بازروم
 سخن که خیزد از جان ز جان حجاب کند
 چون سوی برادری بپویی
 گر آبت بر جگر بودی دل تو پس چه کاره ستی
 ناموس مکن پیش آ ای عاشق بیچاره
 ای هفت دریا گوهر عطا کن
 ای یار مقامردل پیش آ و دمی کم زن
 هذیان که گفت دشمن به درون دل شنیدم
 چو آب آهسته زیر که درآیم
 باز از آن کوه قاف آمد عنقای عشق

 » بیشتر بخوانید...
 مقدر است که تا روح در بدن باشد
 گریه
 صدای پای من همیشه تنهاست
 نرگس دلدار
 دو دست پاک خدا شست گیسوانم را
 در بهاران سری از خاک برون آوردن
 غرور و ناز تو زیباست با زنانه گی ات
 تا آسمان دلش سر و سامان گرفته است
 رشته ی امید
 قومی متفکرند اندر ره دین

۱.۰
امتیاز: ۱.۰ | مجموع آراء: ۱

گر سران را بی سری درواستی
سرنگونان را سری درواستی
از برای شرح آتش های غم
یا زبانی یا دلی برجاستی
یا شعاعی زان رخ مهتاب او
در شب تاریک غم با ماستی
یا کسی دیگر برای همدمی
هم از آن رو بی سر و بی پاستی
گر اثر بودی از آن مه بر زمین
ناله ها از آسمان برخاستی
ور نه دست غیر تستی بر دهان
راست و چپ بی این دهان غوغاستی
گر از آن در پرتوی بر دل زدی
یا به دریا یا خود او دریاستی
ور نه غیرت خاک زد در چشم دل
چشمه چشمه سوی دریاهاستی
نیست پروای دو عالم عشق را
ور نه ز الا هر دو عالم لاستی
عشق را خود خاک باشی آرزو است
ور نه عاشق بر سر جوزاستی
تا چو برف این هر دو عالم در گداز
ز آتش عشق جحیم آساستی
اژدهای عشق خوردی جمله را
گر عصا در پنجه موساستی
لقمه ای کردی دو عالم را چنانک
پیش جوع کلب نان یکتاستی
پیش شمس الدین تبریز آمدی
تا تجلی هاش مستوفاستی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *