+ - x
 » از همین شاعر
 مبارک باشد آن رو را بدیدن بامدادانی
 از دخول هر غری افسرده ای در کار من
 گل خندان که نخندد چه کند
 صبح است و صبوح است بر این بام برآییم
 ای پرده در پرده بنگر که چه ها کردی
 جمله یاران تو سنگند و توی مرجان چرا؟
 ای دل چون آهنت بوده چو آیینه ای
 ای تو چو خورشید و شه خاص من
 شد ز غمت خانه سودا دلم
 جمله خشم از کبر خیزد از تکبر پاک شو

 » بیشتر بخوانید...
 عاشق روی جوانی خوش نوخاسته ام
 دل می رود ز دستم صاحب دلان خدا را
 گر بر فلکم دست بدی چون یزدان
 ربايد غم ز دلها نام جان افزای ميخانه
 در خواب بدم مرا خردمندی گفت
 حضور ناب
 دو دست پاک خدا شست گیسوانم را
 شهر خوابیده
 دوش هر صاحبدلی کز بار غم خم می شود
 به پیشگاه مولانا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای بهار سبز و تر شاد آمدی
وی نگار سیمبر شاد آمدی
درفکندی در سر و جان فتنه ای
ای حیات جان و سر شاد آمدی
درفکن اندر دماغ مرد و زن
صد هزاران شور و شر شاد آمدی
از بر سیمین تو کارم زر است
ای بلای سیم و زر شاد آمدی
پای خود بر تارک خورشید نه
ای تو خورشید و قمر شاد آمدی
لعل گوید از میان کان تو را
سوی آن کوه و کمر شاد آمدی
شمس تبریزی که عالم از رخت
هست مست و بی خبر شاد آمدی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *