+ - x
 » از همین شاعر
 جان سوی جسم آمد و تن سوی جان نرفت
 یک حمله و یک حمله کمد شب و تاریکی
 دوش همه شب دوش همه شب گشتم من بر بام حبیبی
 الا ای باد شبگیرم بیار اخبار شمس الدین
 هر روز پری زادی از سوی سراپرده
 رو رو که از این جهان گذشتی
 ما انصف ندمانی، لو انکر ادمانی
 رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
 سرکه هفت ساله را از لب او حلاوتی
 مرحبا ای پرده تو آن پرده ای

 » بیشتر بخوانید...
 سحر از پی ندارد شام غمگینی که من دارم
 لبالب خمم کو می آشام يا هو؟
 طعنۀ خنده
 چرا نه در پی عزم دیار خود باشم
 اژدها
 همت کن
 ببازار عدم بينی زجاج خود نبينی را
 عبرتی کوتا لب از هذیان به هم دوزد مرا
 سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی
 دگر مگو که چه شد، چون شد و چه پیش آمد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر چه به زیر دلقی شاهی و کیقبادی
ور چه ز چشم دوری در جان و سینه یادی
گر چه به نقش پستی بر آسمان شدستی
قندیل آسمانی نه چرخ را عمادی
بستی تو هست ما را بر نیستی مطلق
بستی مراد ما را بر شرط بی مرادی
تا هیچ سست پایی در کوی تو نیاید
پیش تو شیر آید شیری و شیرزادی
سر را نهد به بیرون بی سر بر تو آید
تا بشنود ز گردون بی گوش یا عبادی
یک ماهه راه را تو بگذر برو به روزی
زیرا که چون سلیمان بر بارگیر بادی
دینار و زر چه باشد انبار جان بیاور
جان ده درم رها کن گر عاشق جوادی
حاجت نیاید ای جان در راه تو قلاوز
چون نور و ماهتاب است این مهتدی و هادی
مه نور و تاب خود را از جا به جا کشاند
چون اشتر عرب را از جا به جای حادی
از صد هزار توبه بشناخت جان مجنون
چون بوی گور لیلی برداشت در منادی
چون مه پی فزایش غمگین مشو ز کاهش
زیرا ز بعد کاهش چون مه در ازدیادی
هر لحظه دسته دسته ریحان به پیشت آید
رسته ز دست رنجت وز خوب اعتقادی
تشنیع بر سلیمان آری که گم شدم من
گم شو چو هدهد ار تو دربند افتقادی
یا صاحبی هذا دیباجه الرشاد
الصبح قد تجلی حولوا عن الرقاد
الشمس قد تلالا من غیر احتجاب
و النصر قد توالی من غیر اجتهاد
الروح فی المطار و الکأس فی الدوار
و الهم فی الفرار و السکر فی امتداد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *