+ - x
 » از همین شاعر
 که بوده است تو را دوش یار و همخوابه
 ای که به هنگام درد راحت جانی مرا
 سنگ شکاف می کند در هوس لقای تو
 بیا که ساقی عشق شراب باره رسید
 اگر تو عاشقی غم را رها کن
 از دلم صورت آن خوب ختن می نرود
 من اگر دست زنانم نه من از دست زنانم
 شنیدی تو که خط آمد ز خاقان
 به خدا کز غم عشقت نگریزم نگریزم
 دوش من پیغام کردم سوی تو استاره را

 » بیشتر بخوانید...
 یک روز ز بند عالم آزاد نیم
 حال خونین دلان که گوید باز
 بيا در ديدۀ ما آشيان کن
 بدشت غم دلم ماوا گرفته
 پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است
 اين شيوه از کجاست که ای من فدای تو
 نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد
 صبح است ز خرمی جهان می خندد
 عشق من عاشقم باش
 این صبح همان و آن شب تار همان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر چه به زیر دلقی شاهی و کیقبادی
ور چه ز چشم دوری در جان و سینه یادی
گر چه به نقش پستی بر آسمان شدستی
قندیل آسمانی نه چرخ را عمادی
بستی تو هست ما را بر نیستی مطلق
بستی مراد ما را بر شرط بی مرادی
تا هیچ سست پایی در کوی تو نیاید
پیش تو شیر آید شیری و شیرزادی
سر را نهد به بیرون بی سر بر تو آید
تا بشنود ز گردون بی گوش یا عبادی
یک ماهه راه را تو بگذر برو به روزی
زیرا که چون سلیمان بر بارگیر بادی
دینار و زر چه باشد انبار جان بیاور
جان ده درم رها کن گر عاشق جوادی
حاجت نیاید ای جان در راه تو قلاوز
چون نور و ماهتاب است این مهتدی و هادی
مه نور و تاب خود را از جا به جا کشاند
چون اشتر عرب را از جا به جای حادی
از صد هزار توبه بشناخت جان مجنون
چون بوی گور لیلی برداشت در منادی
چون مه پی فزایش غمگین مشو ز کاهش
زیرا ز بعد کاهش چون مه در ازدیادی
هر لحظه دسته دسته ریحان به پیشت آید
رسته ز دست رنجت وز خوب اعتقادی
تشنیع بر سلیمان آری که گم شدم من
گم شو چو هدهد ار تو دربند افتقادی
یا صاحبی هذا دیباجه الرشاد
الصبح قد تجلی حولوا عن الرقاد
الشمس قد تلالا من غیر احتجاب
و النصر قد توالی من غیر اجتهاد
الروح فی المطار و الکأس فی الدوار
و الهم فی الفرار و السکر فی امتداد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *