+ - x
 » از همین شاعر
 سوی بیماران خود شد شاه مه رویان من
 بگو دلرا که گرد غم نگردد
 راز چون با من نگوید یار من
 ز مهجوران نمی جویی نشانی
 امروز روز شادی و امسال سال لاغ
 جمله یاران تو سنگند و توی مرجان چرا؟
 ای قلب و درست را روایی
 نعیم تو نه از آن است که سیر گردد جان
 ای مبارک ز تو صبوح و صباح
 عزم رفتن کردۀ چون عمر شیرین یاد دار

 » بیشتر بخوانید...
 امشب ای دختر انگور به بالین تو ام
 دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
 تصویر گلابی حیا
 سرم خوش است و به بانگ بلند می گویم
 یک کمی
 شب که بر خاک سيه روی بديوار نهم
 ای که بودی چند روزی خوبرو، مويت چه شد؟
 مجال
 بعد از این از شعر و از شاعر فراری می شوم
 بروز عيد گريان می کنم يار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر چه به زیر دلقی شاهی و کیقبادی
ور چه ز چشم دوری در جان و سینه یادی
گر چه به نقش پستی بر آسمان شدستی
قندیل آسمانی نه چرخ را عمادی
بستی تو هست ما را بر نیستی مطلق
بستی مراد ما را بر شرط بی مرادی
تا هیچ سست پایی در کوی تو نیاید
پیش تو شیر آید شیری و شیرزادی
سر را نهد به بیرون بی سر بر تو آید
تا بشنود ز گردون بی گوش یا عبادی
یک ماهه راه را تو بگذر برو به روزی
زیرا که چون سلیمان بر بارگیر بادی
دینار و زر چه باشد انبار جان بیاور
جان ده درم رها کن گر عاشق جوادی
حاجت نیاید ای جان در راه تو قلاوز
چون نور و ماهتاب است این مهتدی و هادی
مه نور و تاب خود را از جا به جا کشاند
چون اشتر عرب را از جا به جای حادی
از صد هزار توبه بشناخت جان مجنون
چون بوی گور لیلی برداشت در منادی
چون مه پی فزایش غمگین مشو ز کاهش
زیرا ز بعد کاهش چون مه در ازدیادی
هر لحظه دسته دسته ریحان به پیشت آید
رسته ز دست رنجت وز خوب اعتقادی
تشنیع بر سلیمان آری که گم شدم من
گم شو چو هدهد ار تو دربند افتقادی
یا صاحبی هذا دیباجه الرشاد
الصبح قد تجلی حولوا عن الرقاد
الشمس قد تلالا من غیر احتجاب
و النصر قد توالی من غیر اجتهاد
الروح فی المطار و الکأس فی الدوار
و الهم فی الفرار و السکر فی امتداد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *