+ - x
 » از همین شاعر
 گر شراب عشق کار جان حیوانیستی
 حجاب از چشم بگشایی که سبحان الذی اسری
 مستی سلامت می کند پنهان پیامت می کند
 بخش سوم
 تا عاشق آن یارم بی کارم و بر کارم
 ای آنک به دل ها ز حسد خار خلیدی
 همی بینم ساقی را که گرد جام می گردد
 یار مرا عارض و عذار نه این بود
 آخر بشنید آن مه آه سحر ما را
 آنک بخورد دم به دم سنگ جفای صد منی

 » بیشتر بخوانید...
 اغوا
 احتفال وضع
 میزبانی مهمان
 در هر دشتی که لاله زاری بوده ست
 بر طاق نه تبخیر جاه و جلال را
 خه از کجات پرسم چونست روزگارت
 باران
 روزگاریست که سودای بتان دین من است
 این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت
 چه خوش بی کيف و صوت او اياز هو باشد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای گوهر خدایی آیینه معانی
هر دم ز تاب رویت بر عرش ارمغانی
عرش از خدای پرسد کاین تاب کیست بر من
فرمایدش ز غیرت کاین تاب را ندانی
از غیرت الهی در عرش حیرت افتد
زیرا ز غیرت آمد پیغام لن ترانی
زان تاب اگر شعاعی بر آسمان رسیدی
از آسمان نمودی صد ماه آسمانی
اندر جمال هر مه لطف ازل نمودی
هر عاشقی بدیدی مقصودهای جانی
در راه ره روان را رنج و طلب نبودی
خوف فنا نبودی اندر جهان فانی
یک بار دردمیدی تا جان گرفت قالب
دردم تو بار دیگر تا جان شود عیانی
از یک شعاع رویت چون لامکان مکان شد
هم برق تو رساند او را به لامکانی
انگشتری لعلت بر نقد عرضه فرما
تا نعره ها برآید از لعل های کانی
یک جام مان بدادی تا رخت ها گرو شد
جامی دگر از آن می هم چاره کن تو دانی
جانی رسید ما را از شمس حق تبریز
کان جان همی نماید در غیب دلستانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *