+ - x
 » از همین شاعر
 دل من که باشد که تو را نباشد
 چو شب شد جملگان در خواب رفتند
 گر از شراب دوشین در سر خمار داری
 چو بی گاه است و باران خانه خانه
 ذوق روی ترشش بین که ز صد قند گذشت
 لحظه لحظه می برون آمد ز پرده شهریار
 در دلم چون غمت ای سرو روان برخیزد
 داد دهی ساغر و پیمانه را
 مستی و عاشقی و جوانی و جنس این
 می گریزد از ما و ما قوامش داریم

 » بیشتر بخوانید...
 عید است و آخر گل و یاران در انتظار
 این کوزه که آبخوارهٔ مزدوریست
 بارانه
 چرا به خاطر گُل هر چه خار را بوسید؟
 آن را که به صحرای علل تاخته اند
 بیا تا کار این امت بسازیم
 گویند هر آن کسان که با پرهیزند
 ناز دخترانه
 ماست مالی شده مفهوم تو مریم دیگر!
 مجنون صفت به ناله و فریاد می روم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گرمی مجوی الا از سوزش درونی
زیرا نگشت روشن دل ز آتش برونی
بیمار رنج باید تا شاه غیب آید
در سینه درگشاید گوید ز لطف چونی
آن نافه های آهو و آن زلف یار خوش خو
آن را تو در کمی جو کان نیست در فزونی
تا آدمی نمیرد جان ملک نگیرد
جز کشته کی پذیرد عشق نگار خونی
عشقش بگفته با تو یا ما رویم یا تو
ساکن مباش تا تو در جنبش و سکونی
بر دل چو زخم راند دل سر جان بداند
آنگه نه عیب ماند در نفس و نی حرونی
غم چون تو را فشارد تا از خودت برآرد
پس بر تو نور بارد از چرخ آبگونی
در عین درد بنشین هر لحظه دوست می بین
آخر چرا تو مسکین اندر پی فسونی
تبریز جان فزودی چون شمس حق نمودی
از وی خجسته بودی پیوسته نی کنونی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *