+ - x
 » از همین شاعر
 مادر عشق طفل عاشق را
 من پای همی کوبم ای جان و جهان دستی
 دست من گیر ای پسر خوش نیستم
 آن خانه که صد بار در او مایده خوردیم
 هرکه آتش من دارد او خرقه ز من دارد
 گهی به سینه درآیی گهی ز روح برآیی
 پنهان به میان ما می گردد سلطانی
 یکی فرهنگ دیگر نو برآر ای اصل دانایی
 ز بامداد درآورد دلبرم جامی
 المنه لله که ز پیکار رهیدیم

 » بیشتر بخوانید...
 در دایره سپهر ناپیدا غور
 سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
 از برای تو
 پی آزار من يار از رقيبان ياد می آرد
 در ماتم بیان در زایش زبان
 اگر تو گرم و من سردم
 خلعت ناز تجرد خانه زادان عدم را
 این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی
 فلك نه همسری دارد نه هم كف
 از فراز منبر ابرها

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گرمی مجوی الا از سوزش درونی
زیرا نگشت روشن دل ز آتش برونی
بیمار رنج باید تا شاه غیب آید
در سینه درگشاید گوید ز لطف چونی
آن نافه های آهو و آن زلف یار خوش خو
آن را تو در کمی جو کان نیست در فزونی
تا آدمی نمیرد جان ملک نگیرد
جز کشته کی پذیرد عشق نگار خونی
عشقش بگفته با تو یا ما رویم یا تو
ساکن مباش تا تو در جنبش و سکونی
بر دل چو زخم راند دل سر جان بداند
آنگه نه عیب ماند در نفس و نی حرونی
غم چون تو را فشارد تا از خودت برآرد
پس بر تو نور بارد از چرخ آبگونی
در عین درد بنشین هر لحظه دوست می بین
آخر چرا تو مسکین اندر پی فسونی
تبریز جان فزودی چون شمس حق نمودی
از وی خجسته بودی پیوسته نی کنونی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *