+ - x
 » از همین شاعر
 ز ما برگشتی و با گل فتادی
 به روز مرگ، چو تابوت من روان باشد
 دم به دم از ره دل پیک خیالش رسدم
 گر من ز دست بازی هر غم پژولمی
 دیده خون گشت و خون نمی خسبد
 قد رجعنا قد رجعنا جائیا من طورکم
 طارت حیلی و زال حیلی
 زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم
 درآمد در میان شهر آدم زفت سیلابی
 دلم را ناله سرنای باید

 » بیشتر بخوانید...
 آن ماه سخن ز بامیان می گوید
 سر گرفته است کار من امروز
 چه شد که بار دگر یاد آشنا کردی
 شکوفه زار بود بسکه بوستان قفس
 دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
 منم که دیده به دیدار دوست کردم باز
 عالم بچشم راز بود نو بهار غيب
 زمین به قبرستان منتهی می شود
 امید محال
 پری گمشده

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۲

در غیب هست عودی کاین عشق از او است دودی
یک هست نیست رنگی کز او است هر وجودی
هستی ز غیب رسته بر غیب پرده بسته
و آن غیب همچو آتش در پرده های دودی
دود ار چه زاد ز آتش هم دود شد حجابش
بگذر ز دود هستی کز دود نیست سودی
از دود گر گذشتی جان عین نور گشتی
جان شمع و تن چو طشتی جان آب و تن چو رودی
گر گرد پست شستی قرص فلک شکستی
در نیست برشکستی بر هست ها فزودی
بشکستی از نری او سد سکندری او
ز افرشته و پری او روبندها گشودی
ملکش شدی مهیا از عرش تا ثریا
از زیر هفت دریا در بقا ربودی
رفتی لطیف و خرم زان سو ز خشک و از نم
در عشق گشته محرم با شاهدی به سودی
تبریز شمس دینی گر داردش امینی
با دیده یقینی در غیب وانمودی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *