+ - x
 » از همین شاعر
 ای همه منزل شده از تو ره بی رهه
 شیردلا صد هزار شیردلی کرده ای
 رویش خوش و مویش خوش وان طره جعدینش
 جمع باشید ای حریفان زانک وقت خواب نیست
 تو جانا بی وصالش در چه کاری
 جانا بیار باده که ایام می رود
 آینه چینی تو را با زنگی اعشی چه کار
 ما ز بالاییم و بالا می رویم
 بیار باده که دیر است در خمار توام
 مکن مکن که روا نیست بی گنه کشتن

 » بیشتر بخوانید...
 خوش است خلوت اگر یار یار من باشد
 شاعر به مرگ عاطفه ماتم گرفته است
 شه بیت
 کوچه گرد
 تبسم های زخم وحشت
 عشق رفت
 دوبیتی های هزارگی بخش یکم
 رازست محرمانه بمغز سخن برس
 خون شدم، رنگ حنای تو مرا ياد آمد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

زان خاک تو شدم تا بر من گهر بباری
چون موی از آن شدم من تا تو سرم بخاری
زان دست شستم از خود تا دست من تو گیری
زان چون خیال گشتم تا در دلم گذاری
زان روز و شب دریدم در عاشقی گریبان
تا تو ز مشرق دل چون مه سری برآری
زان اشکبار گشتم چون ابر در بهاران
تا نوبهار حسنت بر من کند بهاری
حمال آن امانت کان را فلکت نپذرفت
گشتم به اعتمادی کز لطف توست یاری
شاها به حق آنک بر لوح سینه هر دم
از بهر بت پرستان نوصورتی نگاری
بنمای صورتی را کان لوح درنگنجد
تا بت پرست و بتگر یابند رستگاری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *