+ - x
 » از همین شاعر
 من از این خانه پرنور به در می نروم
 ای هوس عشق تو کرده جهان را زبون
 به گوشه ای بروم گوش آن قدح گیرم
 مگر این دم سر آن زلف پریشان شده است
 ای ز هجرانت زمین و آسمان بگریسته
 چند گریزی ز ما چند روی جا به جا
 چرا ز اندیشه ای بیچاره گشتی
 منم از جان خود بیزار بیزار
 ای ناطق الهی و ای دیده حقایق
 اندر شکست جان شد پیدا لطیف جانی

 » بیشتر بخوانید...
  این چهره ی روز گار است
  شیرین هوس
 جوزا سحر نهاد حمایل برابرم
 حسن تعبیر
 کوچه ی ما
 گل سرخ و گل زرد
 آزادی
 اینقدر نقشی که گل کرد از نهان و فاش ما
 دل از امید، خم از می، لب از ترانه تهیست
 سیمرغ های بی آشیانه ی البرز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

زان خاک تو شدم تا بر من گهر بباری
چون موی از آن شدم من تا تو سرم بخاری
زان دست شستم از خود تا دست من تو گیری
زان چون خیال گشتم تا در دلم گذاری
زان روز و شب دریدم در عاشقی گریبان
تا تو ز مشرق دل چون مه سری برآری
زان اشکبار گشتم چون ابر در بهاران
تا نوبهار حسنت بر من کند بهاری
حمال آن امانت کان را فلکت نپذرفت
گشتم به اعتمادی کز لطف توست یاری
شاها به حق آنک بر لوح سینه هر دم
از بهر بت پرستان نوصورتی نگاری
بنمای صورتی را کان لوح درنگنجد
تا بت پرست و بتگر یابند رستگاری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *