+ - x
 » از همین شاعر
 ایا بدر الدجی بل انت احسن
 آمده ام که سر نهم عشق تو را به سر برم
 چه باشد ای برادر یک شب اگر نخسپی
 چو دیوم عاشق آن یک پری شد
 فقیر است او فقیر است او فقیر ابن الفقیر است او
 من چو موسی در زمان آتش شوق و لقا
 گر خورد آن شیر عشقت خون ما را خورده گیر
 ای از جمال حسن تو عالم نشانه ای
 ای جانک من چونی یک بوسه به چند ای جان
 تا که ما از نظر و خوبی تو باخبریم

 » بیشتر بخوانید...
 دوست دارم که فقط در برت ای مه باشم
 ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
 کی می آیی
 نگاهبان
 نگه دید و خرد پیمانه آورد
 امروز که عصر علم و فرهنگ بود
 پریدن از سر بامی به بامی
 برو جايی که کر و فر نباشد
 غزل شکست ،زگلخانه ی ترانه ی من
 من ترک عشق شاهد و ساغر نمی کنم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دل را تمام برکن ای جان ز نیک نامی
تا یک به یک بدانی اسرار را تمامی
ای عاشق الهی ناموس خلق خواهی
ناموس و پادشاهی در عشق هست خامی
عاشق چو قند باید بی چون و چند باید
جانی بلند باید کان حضرتی است سامی
هستی تو از سر و بن در چشم خویش ناخن
زنار روم گم کن در عشق زلف شامی
در عشق علم جهل است ناموس علم سهل است
نادان علم اهل است دانای علم عامی
از کوی بی نشانش زان سوی جهل و دانش
وز جان جان جانش عشق آمدت سلامی
بر بام عشق بی تن دیدم چو ماه روشن
بر در بمانده ام من زان شیوه های بامی
گر مست و گر میم من نی از دف و نیم من
از شیوه ویم من مست شراب جامی
آن چهره چو آتش در زیر زلف دلکش
گردن ببسته جان خوش در حلقه های دامی
گوید غمت ز تیزی وقتی که خون تو ریزی
کای دل تو خود چه چیزی وی جان تو خود کدامی
ای جان شبی که زادی آن شب سری نهادی
دادی تو آنچ دادی وز جان مطیع و رامی
ای روح برپریدی بر ساحلی چریدی
دل دادی و خریدی آن را که تش غلامی
گر رند و گر قلاشی ما را تو خواجه تاشی
ای شمس هر طواشی تبریز را نظامی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *