+ - x
 » از همین شاعر
 یک پند ز من بشنو خواهی نشوی رسوا
 ای تو ترش کرده رو تا که بترسانیم
 عشق است دلاور و فدایی
 تو جان و جهانی کریما مرا
 تا چه عشق است آن صنم را با دل پرخون شده
 من اگر پرغم اگر خندانم
 چو عشق آمد که جان با من سپاری
 سماع از بهر جان بی قرارست
 ای نای بس خوش است کز اسرار آگهی
 سبکتری تو از آن دم که می رسد ز صبا

 » بیشتر بخوانید...
 خره شو
 کو شراب کهنی تا برد از هوش مرا؟
 گلوی شوق
 سکهء غم که بنام من شيدا زده باز
 بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند
 افتاده زندگی به کمین هلاک ما
 چه خوش بی کيف و صوت او اياز هو باشد
 همسفر
 بسليمان خبر از دبدبهء مور مگو
 ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دل را تمام برکن ای جان ز نیک نامی
تا یک به یک بدانی اسرار را تمامی
ای عاشق الهی ناموس خلق خواهی
ناموس و پادشاهی در عشق هست خامی
عاشق چو قند باید بی چون و چند باید
جانی بلند باید کان حضرتی است سامی
هستی تو از سر و بن در چشم خویش ناخن
زنار روم گم کن در عشق زلف شامی
در عشق علم جهل است ناموس علم سهل است
نادان علم اهل است دانای علم عامی
از کوی بی نشانش زان سوی جهل و دانش
وز جان جان جانش عشق آمدت سلامی
بر بام عشق بی تن دیدم چو ماه روشن
بر در بمانده ام من زان شیوه های بامی
گر مست و گر میم من نی از دف و نیم من
از شیوه ویم من مست شراب جامی
آن چهره چو آتش در زیر زلف دلکش
گردن ببسته جان خوش در حلقه های دامی
گوید غمت ز تیزی وقتی که خون تو ریزی
کای دل تو خود چه چیزی وی جان تو خود کدامی
ای جان شبی که زادی آن شب سری نهادی
دادی تو آنچ دادی وز جان مطیع و رامی
ای روح برپریدی بر ساحلی چریدی
دل دادی و خریدی آن را که تش غلامی
گر رند و گر قلاشی ما را تو خواجه تاشی
ای شمس هر طواشی تبریز را نظامی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *