+ - x
 » از همین شاعر
 اضحکنی بنظرة، قلت له فهکذی
 تو نقشی نقش بندان را چه دانی
 هر چه کنی تو کرده من دان
 بشکن قدح باده که امروز چنانیم
 وجهک مثل القمر قلبک مثل الحجر
 مرغ اندیشه که اندر همه دل ها بپری
 در این خانه کژی ای دل گهی راست
 عیش جهان پیسه بود گاه خوشی گاه بدی
عاشق او شو که دهد ملکت عیش ابدی (دوباره به دلیل اشتباه)

 کجا خواهی ز چنگ ما پریدن
 آن میر دروغین بین با اسپک و با زینک

 » بیشتر بخوانید...
 ما را ز خیال تو چه پروای شراب است
 بار دیگر در برت با دل کشالی آمدم
 اشک عاشق دان تو چون منصور مژگانست دار
 بنگر ز صبا دامن گل چاک شده
 در فاصله ی دردناک آب، میان قاره ها
 این طرف و آن طرف
 رسول فجر
 ماه لعنتی!
 منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دی دامنش گرفتم کای گوهر عطایی
شب خوش مگو مرنجان کامشب از آن مایی
افروخت روی دلکش شد سرخ همچو اخگر
گفتا بس است درکش تا چند از این گدایی
گفتم رسول حق گفت حاجت ز روی نیکو
درخواه اگر بخواهی تا تو مظفر آیی
گفتا که روی نیکو خودکامه است و بدخو
زیرا که ناز و جورش دارد بسی روایی
گفتم اگر چنان است جورش حیات جان است
زیرا طلسم کان است هر گه بیازمایی
گفت این حدیث خام است روی نکو کدام است
این رنگ و نقش دام است مکر است و بی وفایی
چون جان جان ندارد می دانک آن ندارد
بس کس که جان سپارد در صورت فنایی
گفتم که خوش عذارا تو هست کن فنا را
زر ساز مس ما را تو جان کیمیایی
تسلیم مس بباید تا کیمیا بیابد
تو گندمی ولیکن بیرون آسیایی
گفتا تو ناسپاسی تو مس ناشناسی
در شک و در قیاسی زین ها که می نمایی
گریان شدم به زاری گفتم که حکم داری
فریاد رس به یاری ای اصل روشنایی
چون دید اشک بنده آغاز کرد خنده
شد شرق و غرب زنده زان لطف آشنایی
ای همرهان و یاران گریید همچو باران
تا در چمن نگاران آرند خوش لقایی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *