+ - x
 » از همین شاعر
 ایا مربی جان از صداع جان چونی
 اگر تو همره بلبل ز بهر گلزاری
 میان باغ گل سرخ های و هو دارد
 چه شدی گر تو همچون من شدییی عاشق ای فتا
 در بگشا کآمد خامی دگر
 انتم الشمس و القمر منکم السمع و البصر
 ای بداده دیده های خلق را حیرانیی
 چو به شهر تو رسیدم تو ز من گوشه گزیدی
 ناآمده سیل تر شدستیم
 گویم سخن شکرنباتت

 » بیشتر بخوانید...
 دم
 مرز
 خلوتم چراغان کن ای چراغ روحانی
 اثر دور است ازین یاران حقوق آشنایی را
 صبحگاه مراد
  نشود فاش کسی
 تا دل مسکین من در کار تست
 شهرزاد
 فصل گل در بهار می درکش
 ديدِ حق ديدن ديدار فقير

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای برده اختیارم تو اختیار مایی
من شاخ زعفرانم تو لاله زار مایی
گفتم غمت مرا کشت گفتا چه زهره دارد
غم این قدر نداند کخر تو یار مایی
من باغ و بوستانم سوزیده خزانم
باغ مرا بخندان کخر بهار مایی
گفتا تو چنگ مایی و اندر ترنگ مایی
پس چیست زاری تو چون در کنار مایی
گفتم ز هر خیالی درد سر است ما را
گفتا ببر سرش را تو ذوالفقار مایی
سر را گرفته بودم یعنی که در خمارم
گفت ار چه در خماری نی در خمار مایی
گفتم چو چرخ گردان والله که بی قرارم
گفت ار چه بی قراری نی بی قرار مایی
شکرلبش بگفتم لب را گزید یعنی
آن راز را نهان کن چون رازدار مایی
ای بلبل سحرگه ما را بپرس گه گه
آخر تو هم غریبی هم از دیار مایی
تو مرغ آسمانی نی مرغ خاکدانی
تو صید آن جهانی وز مرغزار مایی
از خویش نیست گشته وز دوست هست گشته
تو نور کردگاری یا کردگار مایی
از آب و گل بزادی در آتشی فتادی
سود و زیان یکی دان چون در قمار مایی
این جا دوی نگنجد این ما و تو چه باشد
این هر دو را یکی دان چون در شمار مایی
خاموش کن که دارد هر نکته تو جانی
مسپار جان به هر کس چون جان سپار مایی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *