+ - x
 » از همین شاعر
 عاشقان را جست و جو از خویش نیست
 نکو بنگر به روی من نه آنم من که هر باری
 باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم
 برجه ز خواب و بنگر صبحی دگر دمیده
 گر خمار آرد صداعی بر سر سودای عشق
 هله طبل وفا بزن که بیامد اوان تو
 ای خواجه تو عاقلانه می باش
 جاء الربیع و البطر زال الشتاء و الخطر
 خنک آن کس که چو ما شد همگی لطف و رضا شد
 مکن راز مرا ای جان فسانه

 » بیشتر بخوانید...
 از من از پير مغان و رۀ ميخانه بپرس
 ما زاده کعبه ی بهاریم
 یک چند به کودکی باستاد شدیم
 دیگر این پنجره بگشای که من
 انتظارت از دل و جان داشتم، دارم هنوز*
 ماییم و می و مطرب و این کنج خراب
 با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
 من و دریچه ی من
 هنگامه
 هنگام صبوح ای صنم فرخ پی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای دل ز بامداد تو بر حال دیگری
وز شور خویش در من شوریده ننگری
بر چهره نزار تو صفرای دلبری است
تا خود چه دیده ای که ز صفراش اصفری
ای دل چه آتشی که به هر باد برجهی
نی نی دلا کز آتش و از باد برتری
ای دل تو هر چه هستی دانم که این زمان
خورشیدوار پرده افلاک می دری
جانم فدات یا رب ای دل چه گوهری
نی چرخ قیمت تو شناسد نه مشتری
سی سال در پی تو چو مجنون دویده ام
اندر جزیره ای که نه خشکی است و نی تری
غافل بدم از آن که تو مجموع هستیی
مشغول بود فکر به ایمان و کافری
ایمان و کفر و شبهه و تعطیل عکس توست
هم جنتی و دوزخ و هم حوض کوثری
ای دل تو کل کونی بیرون ز هر دو کون
ای جمله چیزها تو و از چیزها بری
ای رو و پشت عالم در روی من نگر
تا از رخ مزعفر من زعفران بری
طاقت نماند و این سخنم ماند در دهان
با صد هزار غم که نهانند چون پری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *