+ - x
 » از همین شاعر
 ای دوست شکر بهتر یا آنکه شکر سازد
 بشنو از دل نکته های بی سخن
 چون بسته کنی راهی آخر بشنو آهی
 بیمار رنج صفرا ذوق شکر نداند
 تاخت رخ آفتاب گشت جهان مست وار
 دم ده و عشوه ده ای دلبر سیمین بر من
 ای بر سر هر سنگی از لعل لبت نوری
 زهی چشم مرا حاصل شده آیین خون ریزی
 درخت اگر متحرک بدی به پا و به پر
 چند خسپیم صبوح است صلا برخیزیم

 » بیشتر بخوانید...
 الا ای طوطی گویای اسرار
 سایه ساز تیره ی تاریخ
 هرچند که در هستی خود خاک ندارم
 خیابان
 با التهاب
 شب چله
 بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش
 دانی که شبان چه فتنه آغاز کند
 من و انکار شراب این چه حکایت باشد
 پیام

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای دل ز بامداد تو بر حال دیگری
وز شور خویش در من شوریده ننگری
بر چهره نزار تو صفرای دلبری است
تا خود چه دیده ای که ز صفراش اصفری
ای دل چه آتشی که به هر باد برجهی
نی نی دلا کز آتش و از باد برتری
ای دل تو هر چه هستی دانم که این زمان
خورشیدوار پرده افلاک می دری
جانم فدات یا رب ای دل چه گوهری
نی چرخ قیمت تو شناسد نه مشتری
سی سال در پی تو چو مجنون دویده ام
اندر جزیره ای که نه خشکی است و نی تری
غافل بدم از آن که تو مجموع هستیی
مشغول بود فکر به ایمان و کافری
ایمان و کفر و شبهه و تعطیل عکس توست
هم جنتی و دوزخ و هم حوض کوثری
ای دل تو کل کونی بیرون ز هر دو کون
ای جمله چیزها تو و از چیزها بری
ای رو و پشت عالم در روی من نگر
تا از رخ مزعفر من زعفران بری
طاقت نماند و این سخنم ماند در دهان
با صد هزار غم که نهانند چون پری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *