+ - x
 » از همین شاعر
 بشنیده بدم که جان جانی
 کاری ندارد این جهان تا چند گل کاری کنم
 تو استظهار آن داری که رو از ما بگردانی
 آمدم باز تا چنان گردم
 در رنگ یار بنگر تا رنگ زندگانی
 برجه ز خواب و بنگر نک روز روشن آمد
 فریاد ز یار خشم کرده
 ببین دلی که نگردد ز جان سپاری سیر
 من آن ماهم که اندر لامکانم
 گر گریزی به ملولی ز من سودایی

 » بیشتر بخوانید...
 عشق بشر
 پرتگاه
 ساقه در بیهوایی
 راه گم کرده و با رویی چو ماه آمده ای
 طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف
 دلا مکن بجهان کار و بار هوس
 گرگی بیرون می آید از غار
 اسفندیار
 تا دل مسکین من در کار تست
 دردنامه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

یا وصال یار باید یا حریفان را شراب
چونک دریا دست ندهد پای نه در جوی آب
آن حریفان چو جان و باقیان جاودان
در لطافت همچو آب و در سخاوت چون سحاب
همرهان آب حیوان خضریان آسمان
زندگی هر عمارت گنج های هر خراب
آب یار نور آمد این لطیف و آن ظریف
هر دو غمازند لیکن نی ز کین بل ز احتساب
آب اندر طشت و یا جو چون ز کف جنبان شود
نور بر دیوار هم آغاز گیرد اضطراب
عرق جنسیت برادر جون قیامت می کند
خود تو بنگر من خموشم و هوا علم بالصواب


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *