+ - x
 » از همین شاعر
 یار آمد به صلح ای اصحاب
 سی و هشتم
 خوشی خوشی تو ولی من هزار چندانم
 در عشق آتشینش آتش نخورده آتش
 ساقیا برخیز و می در جام کن
 ای دل فرورو در غمش کالصبر مفتاح الفرج
 چو نماز شام هر کس بنهد چراغ و خوانی
 ای جان و دل از عشق تو در بزم تو پا کوفته
 مبارکی که بود در همه عروسی ها
 یکی دودی پدید آمد سحرگاهی به هامونی

 » بیشتر بخوانید...
 تا تار کاکلت دارد به عاشق تارها
 ز من گیر این که مردی کور چشمی
 پیام سبز
 در خنده های آیینه من گریه می کنم
 بوی وصلت گر ببالاند دل ناکام را
 آن شب که بوی زلف تو با بوسه نسیم
 چه زهرآبی که در پیمانه اوست
 اگر روم ز پی اش فتنه ها برانگیزد
 دارای جهان نصرت دین خسرو کامل
 ياد روزی که دلم آيينه ی روی تو بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای عشق کز قدیم تو با ما یگانه ای
یک یک بگو تو راز چو از عین خانه ای
از بیم آتش تو زبان را ببسته ایم
تا خود چه آتشی تو و یا چه زبانه ای
هر دم خرابیی است ز تو شهر عقل را
باد چراغ عقلی و باده مغانه ای
یا دوست دوستی تو و یا نیک دشمنی
یا در میان هر دو تو شکل میانه ای
گویند عاقلان دم عاشق فسانه ای است
شب روز کن چرایی اگر تو فسانه ای
ای آنک خوبی تو نشانید فتنه ها
عشق تو است فتنه و تو خود نشانه ای
ای شاه شاه و مفخر تبریز شمس دین
نور زمینیان و جمال زمانه ای


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *