+ - x
 » از همین شاعر
 می خرامد جان مجلس سوی مجلس گام گام
 در غیب هست عودی کاین عشق از او است دودی
 چند گریزی ز ما چند روی جا به جا
 ماه دیدم شد مرا سودای چرخ
 حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
 هر کی از نیستی آید به سوی او خبری
 گیرم که بود میر تو را زر به خروار
 نهادم پای در عشق که بر عشاق سر باشم
 صنما چنان لطیفی که به جان ما درآیی
 جفای تلخ تو گوهر کند مرا ای جان

 » بیشتر بخوانید...
 آن غالیه خط گر سوی ما نامه نوشتی
 ای آنکه به گهوارهء تن جان من استی
 ای دل به کوی عشق گذاری نمی کنی
 گل سرخ و گل زرد
 چون عهده نمی شود کسی فردا را
 دیوانه تا نمُرد ازت چشم بر نداشت
 نازنینم ! مهربانم خوب می دانم
 از مرز انزوا
 سرافرازی ذلت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای عشق پرده در که تو در زیر چادری
در حسن حوریی تو و در مهر مادری
در حلقه اندرآ و ببین جمله جان ها
در گوش حلقه کرده به قانون چاکری
در آینه نظر کن و در چشم خود نگر
صد جان گره گره شده از وی به ساحری
در هر گره نگه کن وضع خدای بین
در هم ببسته موسی و فرعون و سامری
از زیر دامنت تو برون آر شمع را
تا نقش حق بخندد بر نقش آزری
تا دست و پا نهاد دو زلف تو کفر را
هر دم بمیرد ایمان در پای کافری
چون مر تو را نیابد در جان و جا دلم
گشتم هزار بار من از جان و جا بری
خشک و تر دو چشم و لب من روان شده
در قلزمی که خشک نیابند و نی تری
دی لطف ها بکرد خیال تو گفتمش
کای باوفا و عهد ز من باوفاتری
دانم ز شمس دین است تو را این همه وفا
تبریز این سلام بر جان ما بری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *