+ - x
 » از همین شاعر
 خیزید مخسپید که نزدیک رسیدیم
 در خلاصه عشق آخر شیوه اسلام کو
 کو خر من کو خر من پار بمرد آن خر من
 چونک در باغت به زیر سایه طوبیستم
 هم نظری هم خبری هم قمران را قمری
 مرا چون کم فرستی غم حزین و تنگ دل باشم
 جان منی جان منی جان من
 ما که باده ز دست یار خوریم
 ما صحبت همدگر گزینیم
 ای گشته دلت چو سنگ خاره

 » بیشتر بخوانید...
 تنها نگفته ام رخ زيبا گل گلاب
 شممت روح وداد و شمت برق وصال
 این شعر به پرنده شدن های ما ه گُل
 شيرين گذشت و خاک ورا باد می برد
 دیوانه یی در من
 ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی
 ایدل تو به اسرار معما نرسی
 عاقبت مثل سگی، روی سرک خواهی مرد
 علاج چشم عمر
 فراموشی مقام خاص باشد اهل تمکين را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تا چند از فراق مرا کار بشکنی
زاریم نشنوی و مرا زار بشکنی
دستم شکست دست فراقت ز کار و بار
دانستمی دگر به چه مقدار بشکنی
هین شیشه باز هجر رسیدی به سنگلاخ
کاین شیشه ام تنک شد هشدار بشکنی
زین سنگلاخ هجر سوی سبزه زار وصل
گر زوترک نرانی ناچار بشکنی
خونم فسرده شد به دل اندر چو ناردانگ
خونش چنین دود چو دل نار بشکنی
باری چو بشکنی دل پرحسرت مرا
در وصل روی دلبر عیار بشکنی
مخدوم شمس دین که شهنشاه بینشی
کز یک نظر دو صد دل و دلدار بشکنی
تبریز از تو فخر به اینت مسلم است
صد تاج را به ریشه دستار بشکنی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *