+ - x
 » از همین شاعر
 بر آستانه اسرار آسمان نرسد
 نقش بند جان که جان ها جانب او مایلست
 الام طماعیة العاذل
 نور دل ما روی خوش تو
 چه نزدیک است جان تو به جانم
 هر نفسی از درون دلبر روحانیی
 ای ظریف جهان سلام علیک
 ای از ورای پرده ها تاب تو تابستان ما
 بگفتم عذر با دلبر که بی گه بود و ترسیدم
 از هر چه ترنجیدی با دل تو بگو حالی

 » بیشتر بخوانید...
 از هر چه بجر می است کوتاهی به
 پرچو شدم
 کافرم گر مخمل و سنجاب می باید مرا
 ای رخت چون خلد و لعلت سلسبیل
 مست شبرو
 بادراه
 کبریت شکسته ء غروب
 لبی تا در لبانت می گذارم
 شاعر کنار پنجره تنها نشسته بود
 این کوزه که آبخوارهٔ مزدوریست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

پیشتر آ پیشتر چند از این رهزنی
چون تو منی من توام چند تویی و منی
نور حقیم و زجاج با خود چندین لجاج
از چه گریزد چنین روشنی از روشنی
ما همه یک کاملیم از چه چنین احولیم
خوار چرا بنگرد سوی فقیران غنی
راست چرا بنگرد سوی چپ خویش خوار
هر دو چو دست تواند چه یمنی چه دنی
ما همه یک گوهریم یک خرد و یک سریم
لیک دوبین گشته ایم زین فلک منحنی
رخت از این پنج و شش جانب توحید کش
عرعر توحید را چند کنی منثنی
هین ز منی خیز کن با همه آمیز کن
با خود خود حبه ای با همه چون معدنی
هر چه کند شیر نر سگ بکند هم سگی
هر چه کند روح پاک تن بکند هم تنی
روح یکی دان و تن گشته عدد صد هزار
همچو که بادام ها در صفت روغنی
چند لغت در جهان جمله به معنی یکی
آب یکی گشت چون خابیه ها بشکنی
جان بفرستد خبر جانب هر بانظر
چون که به توحید تو دل ز سخن برکنی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *